در حال بارگذاری ...
  • زندگی نامه پاسدار ولایت


    شهید یوسف کلاهدوز مهرماه 1360 در عملیات ثامن الائمه(ع) به شهادت رسید.

    به گزارش خبرگزاری حیات؛ مختصری از زندگی نامه شهید یوسف کلاهدوز یا همان سردار مهر در متن ذیل بدین شرح است:

    دوران کودکی 

    یوسف کلاهدوز؛ در اول دیماه سال 1325 هـ ش در قوچان متولد شد وی از همان ابتدای تولد، در میان خانواده از محبوبیتی خاص برخوردار بود و در عین حال دارای استعداد و هوش خوبی بود زمانی که پای در راه مدرسه گذاشت، توانست این هوش و استعداد را بیشتر نشان دهد معلمان و مسؤلان مدرسه نیز پیوسته مشوق او در امور درسی و غیر درسی بودند ذهن قوی و حافظة خوب او باعث شده بود تا در درسهایش نمرات بالایی داشته باشد؛ تا آنجا که توانست با استفاده از این نعمت خدادادی، جوایز و تقدیرنامه های زیادی از معلمان و مربیان خود دریافت کند

    ورود به دبیرستان را می توان به عنوان نقطة عطفی در زندگی یوسف به حساب آورد او در این دوره توانست با وسعت بخشیدن به آگاهیهای علمی خود و روی آوردن به مطالعات مذهبی، دنیای خود را گسترش دهد و توجه خود را به اجتماع و افراد جامعه معطوف نماید بر این اساس تصمیم گرفت تا تعدادی از دوستان نزدیک خود را که به تحصیل دانش علاقه مند بودند، گرد خود جمع کند و با کمک آنان به تأسیس کتابخانه ای در دبیرستان همت گمارد وی با مدیریت درست خود، توانست به وضع کتابخانه سر و سامان بخشد یوسف در کتابخانه با دانش آموزانی روبرو می شد که دارای تفکرات مختلف بودند او می دانست که نیروهای جوان در جامعه، اولین کسانی هستند که مورد سوء استفاده قرار می گیرند

    یوسف خوب میدانست که با افراد مختلف چگونه برخورد کند او هرگز کاری نمی کرد که دیگران از نوع برخورد او رنجیده خاطر شوند اگر ضعفی در کسی می دید، سعی می کرد حتی الامکان بدون اینکه آن شخص از او آزرده شود، از او رفع اشکال کند مثلاً روزی در دست یکی از دانش آموزان، کتابی دید که مطالعة آن می توانست در ایجاد انحراف در وی مؤثر واقع شود یوسف که به این امر پی برده بود، نمی توانست ساکت بنشیند و ناظر انحراف انسانی شود؛ همچنین نمی توانست بدون برنامه ریزی درست و سالم، اقدام به کاری کند، زیرا ممکن بود بعداً از آن نتیجة معکوس بگیرد

    بنابراین در ابتدا با او طرح دوستی می ریزد و پس از مدتی که با وی صمیمی تر می شود، صحبت از آن کتاب را به میان می کشد و اشکالهایی را که در محتوای آن نهفته بود، یک به یک برای او می شمارد و همین برخورد صحیح و حساب شدة یوسف موجب می شود که در آینده نتیجة مثبت زحمات خود را بگیرد؛ تا جایی که آن شخص نیز در منحرف بودن تفکر نویسندة آن کتاب و انحرافی بودن خود کتاب، با وی هم عقیده می شود

    عمال رژیم، به جهت وابستگی که به غرب و فرهنگ آن داشتند، سعی می کردند برنامة فرهنگی مملکت را طوری پی ریزی کنند که مغایر با فرهنگ اسلامی باشد بدین جهت هرگونه طرز تفکری را که ریشه در فرهنگ و تمدن اسلامی داشت، در نطفه خفه می کردند اگر کسی در مراکز فرهنگی، چه در سطح مدارس و چه در سطح دانشگاه و یا در دیگر مراکز آموزشی، بدین مهم همت می گماشت و برای ترویج فرهنگ اسلامی قدم بر می داشت؛ به انحاء مختلف توسط رژیم، با مانع تراشی و آزار روبرو می شد
    با این حال و با وجود حاکمیت چنین سیاستی بر کل کشور، یوسف سعی داشت تا هر چه بیشتر فرهنگ غنی اسلامی را در محیطی که زندگی می کرد، گسترش دهد از اینرو پیشنهاد برگزاری نماز جماعت را در محیط دبیرستان مطرح کرد که با استقبال خوب دیگران روبرو شد

    وی با شرکت در مجالس و محافل مذهبی، سعی در ترویج و رشد اینگونه نشستها را داشت؛ با این حال، پرداختن به چنین کارهایی، هرگز او را از انجام اعمال عادی روزانه اش باز نمی داشت و در کنار فعالیتهایش، روزها به ورزش نیز می پرداخت و برای افزودن به آگاهیهای علمی و مذهبی خود، از مطالعة کتب مختلف غافل نمی شد؛ هر وقت که فرصت می یافت، به سراغ کتاب می رفت و با بهره گیری از این چشمة جوشان، روح تشنة خود را سیراب می کرد، به نحوی که شبها تا دیر وقت به مطالعه می پرداخت و آنچه را که از لابلای کتابها می آموخت، سعی داشت عملاً در زندگی اش به تجلی درآورد

    یک روز که از مدرسه بر می گشت، مثل همیشه به مغازة عمویش رفت؛ سلام کرد و عمویش جواب سلام او را به گرمی داد یوسف پس از مشاهدة یک تبسم محبت آمیز از عمو، در حالی که خستگی یک روز تلاش، در چشمانش لانه کرده بود، کیف و کتابش را در گوشه ای گذاشت؛ اما ناگهان متوجه عمویش شد که در او خیره شده بود در چشمان عمویش سؤالی بود که یوسف از پیش آن را خوانده بود؛ ولی به روی خود نیاورد عمو نمی توانست بیشتر از این صبر کند؛ سرانجام از او پرسید کتت را چه کار کرده ای عمو جان؟!

    یوسف ابتدا از دادن پاسخ طفره رفت با اصرار زیاد او، یوسف به حرف آمد که آخر هوا خیلی سرد بود، همین حالا هم که آفتاب بالا آمده است، بدون لباس گرم، نمی شود پا از حیاط خانه بیرون گذاشت تا چه رسد به آن موقع صبح تأیید عمو که با سربه حرفهایش صحه می گذاشت، یوسف را گرمی و حرارت می بخشید؛ زیرا او تردید داشت که خانواده اش از کاری که او کرده است، راضی باشند یوسف ادامه دادخوب همانطور که ما در این هوا، سردمان می شود، مردمی هم که لباس کافی ندارند، سردشان می شود دیگر در حالی که برق رضایت در چشمان عمو می درخشید، گفت عموجان! باز هم از آن کارها کردی ؟! 

    خوب، حالا قضیه را برایم تعریف کن ببینم 
    یوسف گفت صبح داشتم می رفتم مدرسه، از پیچ کوچه مان که گذشتم، ناگهان منظره ای نگاهم را به خود جلب کرد اول خواستم بی توجه از کنارش بگذرم؛ ولی انگار یک چیزی به پاهایم اجازة حرکت نمی داد و مثل آهنربا مرا به طرف خود جذب می کرد توی صورتش نگاه کردم بیچاره، صورتش از سرما کبود شده بود به محض اینکه خواستم از کنارش رد شوم، با چشمانی خسته نگاهی به من انداخت که آتشم زد او را شناختم، توی مدرسة ما درس می خواند نگاهش معنی دار بود جلو رفتم و بدون هیچ حرفی کتم را درآوردم و به او دادم

    تحصیل در دانشکده افسری
    یوسف هنگامی که تحصیل در مقطع دبیرستان را به پایان رساند، وارد دانشکدة افسری شد و این چیزی بود که نزدیکان او انتظار آن را نداشتند؛ زیرا ارتش در آن موقع محل مناسبی برای افرادی مذهبی چون او نبود با تمام این احوال، او لباس نظامی را به تن کرد؛ زیرا به دنبال هدفی بود که از این راه زودتر می توانست به آن نائل آید وی به اوضاع و شرایط حاکم بر جامعه آگاهی داشت؛ این راه را به این خاطر برگزیده بود که بتواند از آن طریق به مبارزاتش وسعت بخشد و ضرباتی اساسی بر پیکرة حاکمیت آن زمان وارد سازد

    وی در آنجا بیشترین سعی خود را مصروف جذب نیروهای مخلص و مذهبی ارتش می کرد یکی از ثمرات این کوششها، آشنایی با برادر اقارب پرست بود آنان با کمک هم، جلسات تفسیر قرآن راه انداختند و کوشیدند تا رهروان این راه را با مفاهیم ناب اسلام محمدیص آشنا سازند
    یوسف دردها را حس می کرد؛ درمان را هم می شناخت درک کرده بود که هیچ مرهمی غیر از اسلام و رهنمودهای سازندة قرآن، نمی تواند مملکت را از آن وضعی که دچارش بود، برهاند می دانست که رژیم بر پایة ارتش استوار است و هرگاه که این پایه فرو بریزد و ارتش حمایت خود را از رژیم دریغ دارد، آن روز، روز مرگ اوست؛ و از سوی دیگر، تا زمانی که چنین روحیه ای بر ارتش حاکم است، ارتش از موضعی که در پیش گرفته است، عقب نشینی نخواهد کرد پس باید در ابتدا این طرز تفکر و این روحیه را از ارتش گرفت و روحی تازه بر او دمید که از اسلام نشأت گرفته باشد و این ممکن نبود مگر با انجام سیاستی درست و حساب شده؛ زیرا با وجود جو حاکم ارتش، ممکن نبود کسی در آن فضا بتواند از اصول اسلام دم بزند و دوام آورد

    بدین جهت یوسف سعی می کرد خودش را در ظاهر، معتقد به رژیم نشان دهد و در باطن به ترویج اصول اسلامی بپردازد و به همین دلیل وقتی که در سال 1347 به همراه شهید اقارب پرست به پادگان زرهی شیراز منتقل شد، به فعالیتهای خود ادامه داد و با هسته های مسلمان و مبارز پیرو امام خمینیس ارتباط برقرار کرد و به آگاه کردن کسانی که رگه های مذهبی داشتند، پرداخت
    آسوده زیستن برای او معنی نداشت همه چیز خود را در گرو اسلام و اعتقادات پاک خویش نهاده بود همچون شمع می سوخت تا به جهان اسلام روشنی بخشد از سکوت و سکون بیزار بود چون چشمه ای بود که پیوسته می جوشید، به امیدی که کویر خشک دلها را روزی به سبزی نشاند و از آن ثمرة عشق و امید بچیند

    وی در این راه، از هیچ کوششی فروگذار نبود، هر جا شخصیتی را می شناخت که در راه اعتلای اسلام قلم می زد و قدم بر می داشت، با او ارتباط برقرار می کرد شهید دکتر آیت و شهید حجت الاسلام محمد منتظری از جمله کسانی بودند که با آنها روابطی نزدیک داشت راز و نیازهای شبانه، او را چنان ساخته بود که بر اثر زیر و بمهای زمانه، رنگ نمی باخت

    وی در دورانی که مفاسد گوناگون در جامعه موج می زد، مظهر وارستگی و تقوا بود و هیچگاه بدانها آلوده نشد از آن جمله مأموریتهایی که به او محول می شد تا به همراه تعدادی از افسران به بعضی از نقاط مثل جزایر خارک و کیش برود، با آنکه در هواپیمای اختصاصی C_ 130 همه گونه وسایل خوشگذرانی برای آنها وجود داشت، ولیکن از آلوده شدن به آنها امتناع می ورزید و برای اینکه مورد سؤال قرار نگیرد، تنها یک میز سادة غذاخوری، با اندکی وسایل جزئی برمی داشت و این در حالی بود که اصلاً روحیة ریاکاری و خودنمایی در حرکات و سکنات او یافت نمی شد

    یوسف انسانی بود که در آن عصر فساد و بی بند و باری، از دیدن آن همه صحنه های زشت و انحرافات اجتماعی، بسیار رنج می برد

    روز نهم آبان بود بر اساس عادت همیشگی، رژیم جشن گرفته بود خیابانها با چراغهای الوان آذین شده 
    بود و در سراسر شهر، پرچمهای رنگارنگ به چشم می خورد در گوشه و کنار شهر، تعدادی از بازیگران نمایشهای درباری، به مناسبت فرارسیدن آن روز، به رقص و پایکوبی مشغول بودند به همراه عربدة عده ای اوباش در گوشه و کنار شهر ـ که معمولاً به دنبال بهانه ای بودند تا از فرصتها استفادة بیشتری ببرند ـ سنگ شاه را به سینه می زدند

    یوسف این صحنه ها را می دید، غصه در کنج دلش لانه می کرد آخر او در کنار این همه هوسرانیها و خنده های مستانه، چشمانی را هم می دید که به خاطر فقر و تنگدستی، در اشک غوطه می خوردند و در کنار پر خوریهای تعدادی قلیل، عدة کثیری را می دید که حسرت یک شکم سیر غذای ساده را می کشیدند و در کنار قهقهة تعدادی از کودکان، بچه هایی را هم می دید که تکراری ترین منظرة زندگانی آنان، دیدن چشمان اشک آلود پدران و مادران و دستهای خالی آنان بود

    دیدن این مناظر و پرداختن به چنان خیالاتی، او را پاک از کوره به در کرده بود با ناراحتی به طرف خانه حرکت کرد در پیچ و خم خیابانها، تکرار این مناظر بیشتر دلش را به درد می آورد فاصلة مبدأ تا مقصد را نمی دانست چگونه طی کرده است، لحظه ای به خود آمد که خود را در کنار منزل بهترین دوست خود؛ یعنی معلم مدرسه اش دید در حالی که وجودش در گرداب دلتنگی فرو رفته بود، انگشتش را بر روی شاستی زنگ گذاشت

    معلمش منتظر بود مثل همیشه یوسف را بشاش ببیند دیدن چهرة افسردة او، آب سردی بر دل گرمش فشاند چه پیش آمده که یوسف این گونه ناراحت است؟! سؤالی بود که آن لحظه نتوانست جواب آنرا پیدا کند صبر کرد تا یوسف کمی آرامتر شد با خوشرویی از او پرسید از چیزی ناراحتی؟ جوابی نشنید وقتی سؤالش را تکرار کرد، یوسف با صدای بغض آلود پاسخ داد از این بدتر چه می خواهید بشود؟ اگر یک سر به خیابان بروید، متوجه می شوید که من چه می گویم! گفت به خیابان نرفته ام، لکن می دانم که چه خبر است

    صدای ساز و آواز بخوبی شنیده می شد با لحنی تسلی بخش به او گفت چاره چیست؟ دعا کن تا دستی پیدا شود و به این بازیها خاتمه دهد

    ازدواج
    کلاهدوز تا زمانی که همسر شایسته و مورد علاقه اش را پیدا نکرده بود، تصمیم به ازدواج نگرفت و زمانی قصد ازدواج کرد که مطمئن شد همسر آینده اش دارای ویژگیهای مثبت و دلخواه اوست ویژگیهایی که او را در پیشبرد عقایدش یاری می کند و می تواند در زندگی، نگهبان ارزشهای متعالی او باشد اما وقتی به خواستگاری می رود، با تعدادی سؤال روبرو می شود که می بایست به آنها پاسخ می داد این سؤالها به صورت دسته بندی شده از طرف یکی از نزدیکان همسرش، برای بدست آوردن شناخت بیشتر از او طرح شده و بوسیلة همسرش به وی تسلیم شده بود سؤالهایی از این قبیل که آیا شما بندة خدا هستید یا بندة شاه؟
    آیا مقید به اسلام هستید؟ اگر مقید به اسلام هستید، شاه را چگونه می بینید؟
    شما در مقابل خدا چه وظایفی را بر عهده دارید؟

    یوسف وقتیکه سؤالها را دریافت کرد، در یک حالت عجیبی قرار گرفت؛ چرا که اینها جزء اسرار زندگی او به شمار می رفت؛ اسراری را که تا آن روز به کسی بروز نداده بود؛ چون نمی خواست در ارتش، او را بعنوان یک فرد مذهبی بشناسند البته چند نفری از نزدیکان او مثلشهید اقارب پرست کاملاً او را می شناختند
    یوسف خیلی اندیشید پس از مدتها توانسته بود کسی را به عنوان همسر انتخاب کند که با او دارای یک عقیده باشد و اکنون که به خواستة قلبی خود نزدیک می شد، مانعی بر سر راه او بوجود آمده بود او با تعدادی سؤال روبرو شده بود که اگر به آنها جواب می گفت، همة مکنونات زندگی او را افشا می کرد
    چاره ای به ذهنش رسید خطاب به همسر آینده اش گفت من جواب اینها را به رسم امانت به شما می گویم و ایشان نیز پس از اینکه شرط وی را پذیرفت، به او جواب مثبت داد و کار ازدواج آنان سر گرفت
    ازدواج هیچگونه قیدی بر پای همتش نبود، زیرا از آن نوع افرادی نبود که یکسره دلبستة زندگی و زن و فرزند باشد؛

    از سوی دیگر، روح وارستة او برتر از آن بود که قید زندگی خانوادگی را بزند و آنها را به حال خود رها کند هر چیز برای او از اهمیت و ارزش خاص خودش برخوردار بود مبارزه با طاغوت، عبادت برای خدا و ایجاد شور و حرارت در زندگی زناشویی، هر کدام برای خود در ذهن و زندگی کلاهدوز جای خاص خودش را داشت
    همچون مولایش علی علیه السلام که در احد و خیبر و صفین حضور می یافت و در عین حال ارزشمندترین و ادبی ترین اثر را در تاریخ بشریت به یادگار می گذارد و در همان حال به کشاورزی و باغداری می پرداخت و در وقتش، تنها دارایی خود را در راه خدا و به عشق او وقف فقرا و مستمندان می کرد، او نیز در سختیها پنجه در پنجة ناملایمات می افکند و با آنها مبارزه می کرد و در مواقع عادی نیز با عشق و علاقه به زندگی خود ادامه می داد

    اشتیاق کلاهدوز به مبارزه در راه خدا و اشتغال به امر جهاد در مسیر عقیده اش، هیچ وقت مانع از آن نمی شد که وی صحنة زندگی را رها سازد؛ بلکه او خود، این صحنه را هم، میدان دیگری جهت مبارزه با مشکلات می انگاشت و پیوسته با علاقه، حضور دائم خود را در این صحنه ابراز می کرد

    وی با ذوق و سلیقة هنرمندانه ای که داشت، اوقات فراغت خود را بیشتر در منزل به ساختن وسایل خانه می پرداخت؛ تا آنجا که وقتی روزی یکی از دوستانش برای دیدن او به خانة آنها می آید پس از احوالپرسی، هنگامی که چشم در چشم کلاهدوز می دوزد، با دیدن لایه ای از گردة چوب بر روی مژه هایش، از او می پرسد یوسف! نکند که به تازگی شغل نجاری را برگزیده ای که این قدر خاک اره بر سر و صورتت نشسته است؟!

    یوسف در حالیکه انگشتان او را در میان دستش به گرمی فشرد، پاسخ داد حالا کجایش را دیده ای؟ بیا برویم داخل اتاق تا چیزهایی را به تو نشان دهم که تاکنون ندیده ای آن دو به اتفاق وارد منزل شدند در میان راهرو، مقدار زیادی چوب، به همراه تعدادی وسایل نجاری از قبیل اره، چکش، دلر و مقداری میخ و چیزهایی دیگر ریخته بود در حالی که کمدی نیمه کاره در گوشة حیاط، انتظار دست هنرمند او را می کشید تا بزودی تکمیلش کند

    دوستش در حالی که انگار با موضوع غیر منتظره ای روبرو شده باشد، گفت یوسف! تو خودت که یک پا هنرمندی، من تو را تا این حد نشناخته بودم من به داشتن دوستی چون تو افتخار می کنم یعنی تو اینقدر هنرمند بودی و من نمی دانستم! براستی که این چیزهایی که تو ساخته ای، با آنهایی که یک عمر در این راه تجربه کسب کرده اند و با آن وسایلی که نجارها می سازند، یک ذره فرق ندارد
    با آنکه وضعیت شغلی او در آن زمان به گونه ای بود که می توانست از راههای مختلف، سرمایه کسب کند و با وضعی بسیار تجملاتی زندگی کند، لیکن توجه به دیگران، به او اجازه نمی داد که در پی گرد آوردن سرمایه باشد، گذشته از آن، چون ایمان به خدا در وجودش حکومت می کرد، هرگز برای وی این امکان را بوجود نمی آورد که ثروتی بیندوزد؛ زیرا همان حقوقی را هم که ماهانه دریافت می کرد، در بیشتر اوقات آن را در راه خدا صرف می کرد و تا آنجا که در توان او بود، هرگز دستگیری از بینوایان را از نظر دور نمی داشت

    این دستگیری، تنها شامل کسانی که از بضاعت مالی محروم بودند، نمی شد؛ بلکه آنانی را که از لحاظ معنوی نیز بی بضاعت بودند، مورد توجه قرار می داد و به یاری آنها می شتافت؛ با رویی خوش و صرف وقت بسیار تا آنجا که می توانست آنان را زیر بال و پر خویش می گرفت تا راه درست زیستن را به آنان بیاموزد

    یک روز با به صدا در آمدن زنگ در، وقتی که همسرش برای باز کردن در رفت، با دیدن دو میهمان که برایشان آمده بود، دچار تردید شد؛ تردید به خاطر اینکه به آنها اجازة ورود بدهد یا نه! زیرا شک داشت از اینکه یوسف آنها را که با این طرز پوشش آمده اند، در منزل بپذیرد هنوز از تردید خارج نشده بود که یوسف هم سر رسید در حالی که لبخندی خشک بر لب داشت، یوسف را نگریست نگاهش آمیخته به سؤالی بود که آیا به آنها اجازة ورود بدهد یا نه ؟ یوسف در حالیکه خودش را بسیار مسرور نشان می داد، جلو آمد و به گرمی مرد را در آغوش گرفت و آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد

    آنها در آن روز، مجلس گرمی داشتند در تمام این مدت، همسر یوسف مردد بود که آیا یوسف واقعاً به آنها علاقه مند است و از ته دل به آنها اظهار دوستی می کند یا این نوع برخورد او فقط از روی مصلحت اندیشی است

    وقتی میهمانها پس از چند ساعتی آنجا را ترک گفتند، همسر یوسف فرصت یافت تا سؤالی را که از ابتدای ورود آنان، در ذهنش نگه داشته بود، بر زبان آورد؛ و یوسف در پاسخ می گوید من از اول حدس می زدم که تو چه می خواهی بگویی چون در تمام این مدت مراقب رفتار تو بودم، می دیدم که چگونه از سر بی میلی با آنها گفتگو می کنی، و اگر هم خدمتی به آنها می کنی، به خاطر من است؛ اما همانطور که خودت گفتی، تو دیگر باید مرا خوب بشناسی، تو باید بدانی که اینگونه رفتار من به خاطر آن است که آنها را انسانهایی می دانم که مستعد پذیرش حق و حقیقت هستند از اینرو اعتقاد دارم که برخورد درست ما، می تواند تأثیر زیادی بر آنان بگذارد

    یوسف با این روش توانست نتایج خوبی بگیرد چون برخوردهای او نه تنها بر آن دو، بلکه بر دیگران نیز اثرات مثبتی می گذاشت و موجب آن می شد که آنان، هم در باطن و هم در ظاهر خود تجدید نظر کنند در اصل می توان رفتار او را یکی از مصادیق این حدیث شریف دانست

    مونس و همدم او در تمام اوقات، قرآن کوچکی بود که پیوسته آنرا به همراه داشت و هرگاه که فرصت می یافت، آن را می گشود و از سرچشمة زلال این وحی الهی سود می جست و همین امر، یعنی پیروی جزء به جزء از احکام الهی و فرامین قرآنی، او را به گونه ای ساخته بود که زندگی وی پر از خیر و برکت باشد معانی آیات را با تمام وجود حس می کرد و همین امر در تربیت او تأثیر سازنده و بسزایی داشت؛ تا آنجا که موجب شده بود وی در چشم اقوام دور و نزدیک، از عزت و احترام خاصی برخوردار باشد

    او در حالیکه یکی از افراد گارد شاهنشاهی بود، از یک سو توجه او به قرآن و فرامین الهی و از سوی دیگر حساسیتی را که رژیم نسبت به افراد مذهبی داشت، باعث شده بود تا از نظر مأموران رژیم، از دیگران مستثنی باشد لیکن برای آنها هیچ گاه این شک به یقین تبدیل نشد؛ چون کلاهدوز همیشه با هوشیاری تمام، سعی می کرد نگهبان آرمانهای درونی خود باشد

    اگر چه بیشتر مواقع تحت تعقیب مأموران دولتی بود؛ که گاه مسألة تعقیب او داستان جالبی را می ساخت از آن جمله وقتی که او برای مدت سیزده روز به زادگاهش قوچان به عنوان مرخصی رفت ضد اطلاعات قوچان نامه ای از مرکز دریافت کرد و بر اساس آن، یک گروه را مأمور تعقیب وی نمود جالب اینجاست که این نامه به دستور و امضای تیمسار بدره ای صادر شده بود

    حتی شبهایی که به دیدار دوستان و آشنایان خود می رفت، ضد اطلاعات دست از سر او بر نمی داشت مثل آن شب که یوسف به خانة یکی از دوستان نزدیکش رفت عقربه های ساعت،9 را نشان می داد یوسف که چشمش به ساعت افتاد، مثل برق گرفته ها از جا پرید؛ در حالی که با یک دست کتش را بر می داشت، گفت تا دیر نشده، باید بروم

    هیچ کس نمی دانست که یوسف با این عجله، آن هم در این وقت شب، به تنهایی کجا می رود او تنها در پاسخ به اصرار حاضرین گفت ممکن است کمی دیر کنم شاید تا ساعت یک و دو نیمه شب نتوانم برگردم علتش را از او سؤال کردند؛ اما یوسف نشنیده گرفت و از خانه خارج شد
    نیم ساعتی از رفتنش نگذشته بود که زنگ در به صدا در آمد خود یوسف بود همسرش یقین داشت؛ او روش زنگ زدنش را خوب می شناخت از سر کار هم که بر می گشت، همیشه همین طور زنگ می زد
    در را که باز کرد، یوسف با عجله داخل حیاط شد چرا به این زودی!؟

    این معما هم به معماهای دیگر افزوده شده بود چه شده؟ اتفاقی افتاده؟ زود برگشتی؟ تو که تصمیم داشتی تا ساعت یک، دو برنگردی؟!

    یوسف بعداً برای همسرش ماجرا را چنین تعریف می کند داشتم می رفتم جلسه از در خارج شدم، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، یک پیکان شیری رنگ بود با سه نفر سرنشین بی اعتنا سوار ماشین شدم حرکت که کردم، آنها هم حرکت کردند، از چند تا خیابان گذشتم به آینه که نگاه کردم، باز همان پیکان را دیدم که با مقداری فاصله پشت سر ماشین من در حرکت بود از قصد، راهم را کج کردم؛ ولی آنها سایه به سایة من می آمدند ماشین را کنار خیابان پارک کردم و رفتم توی بقالی، یک سطل ماست خریدم کمی هم آنجا تأمل کردم؛ اما وقتی که از بقالی بیرون آمدم، باز هم آنها را دیدم همان پیکان شیری رنگ با همان سه نفر سرنشین که کمی آن طرفتر، کنار خیابان پارک کرده بود دوباره سوار ماشین شدم، کمی جلو رفتم، آنها را دیدم پا بپای من می آمدند نگه داشتم، چند تا نان خریدم دست بردار نبودند از نانوایی که خارج شدم، باز آنها را دیدم منصرف شدم و دوباره به خانه برگشتم

    این اولین و آخرین باری نبود که او را تعقیب می کردند یک بار که به همراه همسرش به خانة یکی از دوستانش می رفت، در بین راه متوجه می شود که گروهی آنها را تعقیب می کنند جریان را به همسرش گفت و پس از آن، به نحوی که آنها متوجه نشوند، تغییر مسیر داد و به قصد خرید در کنار بازارچه ای پارک کرد

    جاسوسان شاه، اگر چه کلاهدوز را پیوسته تحت کنترل داشتند و سایه به سایة او حرکت می کردند؛ ولیکن با عنایت خاص الهی و هوشیاری او هیچ گاه نتوانستند مدرکی علیه او بدست آورند
    کلاهدوز، با آنکه در همان دوران، مخفیانه در فرستادن نیرو به فلسطین دست داشت و با افرادی چون شهید حجت الاسلام محمد منتظری ارتباط داشت، باز از جلب اعتماد رژیم هم غافل نبود او در مجالس آنها شرکت می کرد برای آنها هدیه می برد، تا آنجا که در جشن تولد یکی از فرماندهان شرکت کرده و علی رغم میل باطنی خود دسته گلی هم برای او به عنوان هدیه برده بود

    واقعاً کار دشواری بود که در یک جو سراسر اختناق که جاسوسان دولتی، همه جا افراد انقلابی را زیر نظر داشتند و تمام حرکات آنها را از زیر ذره بین می گذراندند و حتی نوع بینش و نگرش افراد را هم از نظر دور نمی داشتند، انسان بتواند در زندگی، آن هم در یک محیط نظامی، برنامه ای را پی ریزی کند که در همان حال که علیه تفکرات بیگانه مبارزه می کند، حافظ و نگهبان اعتقادات خویش نیز باشد

    برخورداری از این ویژگی بود که کلاهدوز توانست با انتخاب روشی مناسب در برخورد با عوامل رژیم، هم جای پایی محکم در دل سیستم حکومتی آن زمان باز کند و هم از اعتقادات مذهبی خود نگهبانی نماید
    شاید وقتی که او وارد دانشکدة افسری شده بود، از آداب نظامیگری چیزی سر در نمی آورد؛ ولیکن اکنون همة این رسوم را می دانست

    می دانست که چگونه مثل افسران دیگر لباس بپوشد، چگونه با زیردستان برخورد کند، چگونه در مقابل پرچم سه رنگ شاهنشاهی ادای احترام کند و چه کار کند تا او را شخصی وفادار نسبت به حکومت قلمداد کنند ولی با تمام این احوال حکومت نمی توانست نسبت به او مظنون نباشد چون او هر وقت که فرصتی می یافت، به دنبال آن چیزی که جزء اعتقاداتش بود، می رفت به مسجد می رفت، نمازهای مستحبی را به جا می آورد، روزه می گرفت، دلبستة دعا و قرآن بود و در جلسات مذهبی شرکت می کرد و مناسک مذهبی را با ایمان و اعتقادی کامل انجام می داد و همین کارها باعث شده بود تا ضد اطلاعات سایه به سایة او حرکت کند، اما تا آنروز هر قدر که کوشیده بودند، نتوانسته بودند سر نخی از فعالیتهای او به دست آورند

    وقتی کلاهدوز در یک آپارتمان، منزل داشت که صاحب آن یک افسر گارد بود، از جهتی نیاز روحی او حکم می کرد که همیشه با توجه به وابستگی خاصی که نسبت به دعا و نیایش و متابعت از فرامین الهی داشت، قرآن و مفاتیح و دیگر کتابهای مذهبی را در دسترس قرار دهد تا در فرصتهای مناسب از آنها استفاده کند و از جانب دیگر، برای اینکه عقیدة او در پیش افراد نامحرم فاش نشود، سعی داشت این کتابها از چشم آنان پنهان بماند و همین مسأله، خود برای او مشکلی ایجاد کرده بود چون هر وقت که صاحبخانه می خواست پیش او بیاید، او می بایست فوراً کتابها را در یک گوشه پنهان می کرد و به جای آن، چند نسخه مجلة زن روز می گذاشت تا نسبت به او مظنون نشود

    او حتی برای رفع شبهه، گاه معاشرت خود را با افسران بی بند و بار وسعت می بخشید و در برخوردهای خود، جوری با آنها رفتار می کرد که اعمال و رفتار او تصنعی و ظاهری جلوه نکند جسته گریخته به باشگاه افسران می رفت؛ مضاف بر اینکه سعی می کرد با افرادی که زمینة مذهبی نداشتند، بیشتر ارتباط داشته باشد و به پاره ای از دوستان و آشنایان هم که بیشتر مورد سوء ظن بودند، سفارش می کرد که کمتر با او ارتباط داشته باشند این موارد، باعث شده بود که او موفق شود تا ضد اطلاعات به فکر تجدید نظر در نوع تفکر و برداشتش در مورد او بیفتد

    تیز هوشی و زیرکی کلاهدوز موجب شده بود که نه تنها سوء ظن ضد اطلاعات نسبت به او بر طرف شود؛ بلکه برعکس، نسبت به او خوشبین شود این موقعیت برای او خیلی حساس و در عین حال بسیار مناسب بود

    از جهتی چون پذیرفتن این پیشنهاد، زمینة مساعدتری را برای نفوذ در رده های بالای ارتش و دست یافتن به منابع کمیاب اطلاعاتی بیشتر می ساخت و از سوی دیگر، می بایست در لباس حامیان پر و پا قرص شاه در می آمد، این بود که پیش از آنکه این پیشنهاد را قبول کند، با چند نفر از دوستان خود مشورت کرد و طی جلسات مکرری که داشتند، به این نتیجه رسید که به این پیشنهاد، جواب مثبت دهد
    با وجود این، عدم حضور مستمر او در شب نشینی های افسران گارد و مجالس عیش و نوش آنها، برای کلاهدوز مسأله ساز بود؛ اما هر بار به بهانه های مختلف ـ که مثلاًهمسرم مریض است، به مسافرت رفته بودم، حالم خوش نیست از رفتن به مجالس آنچنانی سر باز می زد

    یک روز به سرهنگی که کلاهدوز را برای گارد معرفی کرده بود، گفته شد این آدم چه کسی است که معرفی کرده ای؟! آن سرهنگ جواب داده بود چون جوان ساده و سر براهی است، به این جور آدمها بیشتر از افراد لاابالی می شود اعتماد کرد

    همین نمونه نشان می دهد که کلاهدوز چقدر در کارهایش با کفایت بود از طرفی به اصول اسلام پایبندی داشت و حرکتهای انقلابی خود را بر اساس آن منطبق می کرد و از سوی دیگر، جوری وانمود می کرد که یکی از خدمتکاران صدیق رژیم شاهنشاهی است

    ارتباط با امام  
    لازم به ذکر است که در آن موقع، تنها اشخاصی را برای گارد انتخاب می کردند که از هر جهت چشم و گوش بسته و مطیع بودند به قول معروف، از هفت صافی عبورشان می دادند تا به تعبیر خودشان، از هر نوع ناخالصی به دور باشند! اما هیچگاه نتوانستند به این مهم پی ببرند که در قلب دستگاه و در میان آنانی که در اصل به عنوان چشم و گوش رژیم به حساب می آمدند، کسی باشد که از سربازان واقعی امام خمینیس باشد و ولایت را در دل داشته باشد

    کلاهدوز با زیرکی و کفایتی که داشت، توانست موقعیتی را به دست آورد که بسادگی برای هر کسی دست نمی داد او جزء افسرانی بود که می توانست مسلح در کنار شاه و دیگر سران حکومتی حرکت کند و این همه، اولاً به خاطر آن بود که وی از تخصص بالایی برخوردار بود و در رشتة خود تبحر داشت و در ثانی همان گونه که ذکر شد، ناشی از هوشیاری وی در کارها بود

    او هر قدمی که بر می داشت، جوانب امر را در نظر می گرفت تحت تأثیر احساسات آنی قرار نمی گرفت و به دنبال اصلاحات مقطعی نبود؛ بلکه سعی داشت تا با ریشه یابی دردها، سرچشمة آنها را بیابد، تا آنجا که وقتی از او سؤال شد که چرا با توجه به موقعیتی که داری، شاه را نمی کشی؟ در جواب گفت باید دستور برسد نباید خودسرانه عمل کرد و بی گدار به آب زد؛ زیرا من از آقا دستور می گیرم

    وی در همان شرایط که جامعه در یک حالت خفقان به سر می برد، با چند واسطه با امام س ارتباط داشت و از راهنماییهای ایشان بهره می برد و در تشکل نیروها و شتاب بخشیدن به روند انقلاب، فعالیت مستمر داشت و سعی می کرد که اطلاعات سری را در اختیار مبارزان مسلمان قرار دهد

    پشتکار قابل توجهی داشت اطلاعات وسیع نظامی و رشادت و قدرت بدنی وی، باعث شده بود تا از این نظر مورد توجه قرار گیرد تا آنجا که پیوسته به مانور و آموزشهای سخت و طاقت فرسا ـ که معمولاً در اطراف تهران و قم انجام می گرفت ـ می رفت و گاه بود که پس از ده روز کوشش و تلاش، با بدنی خسته و سر و صورتی غبار گرفته به خانه بر می گشت؛ درست مثل اینکه از میدان جنگ بر گشته باشد مقید بود که تمام کارهایش را شخصاً انجام دهد هرگز پیش نمی آمد که نگهبانیهای خود را به پایان نرساند در محل کار، برای جلب اعتماد بیشتر، زیادتر از حد مقرر می کوشید در نظر داشت که در دانشکدة افسری به تدریس بپردازد چون با این کار، می توانست بهتر و بیشتر نیروهای متعهد و انقلابی را شناسایی نماید گذشته از این، زمینة بهتری می یافت تا در خط دهی افراد وظیفة خویش را انجام دهد

    کلاهدوز با شهید نامجو رابطة گرم و صمیمی داشت بیشتر اوقات با هم روی مبانی و اصول، کار و تحقیق می کردند آنها برای تشکیلاتی منظم و متشکل از افرادی خدمتگزار برای اسلام و انقلاب، سعی زیادی می کردند حتی در این راه توانستند به نتایج خوبی هم دست پیدا کنند؛ تا جایی که در جهت پاکسازی و تزکیة محیط خدمت و ارتقای سطح فرهنگ و بینش نظامیان، از هیچ کوششی فروگذار نمی کردند 
    در آن زمان، گارد محل مناسبی برای کسب شهرت و مقام؛ و منبع خوبی برای بدست آوردن ثروت و امکانات مادی بود و چه بسا افرادی که از این راه به جاه و جلالی دست پیدا کردند لیکن گارد برای کلاهدوز، حکم وسیله ای را داشت که وی تنها از این طریق می خواست کسب اطلاعات کند و از سوی دیگر، آن را برای خود در حکم کمینگاهی می دانست که می توانست از آن سود جسته و به دستگاه ضربه وارد آورد

    وی معتقد بود که آن همه ولنگاریها و تشریفات سران رژیم، جز از طریق چپاول دسترنج عده ای مردم فقیر و بی چیز نیست؛ زیرا آنها هستند که در این آب و خاک، بحق می کوشند و از جان مایه می گذارند؛ اما حاصل دسترنج آنان نصیب عده ای چپاولگر می شود

    اخلاق و رفتار او در خانواده
    وی هرگز مشکلات محل کار را با خود به خانه نمی برد وقتی که وارد منزل می شد، با رویی گشاده با افراد خانه برخورد می کرد اصلاً روحیة او، سرشار از طراوت و نشاط معنوی بود از انزوا پرهیز داشت و همیشه با نزدیکان و آشنایان در ارتباط بود وقتی که در مجلسی حضور می یافت، از به زبان آوردن حرفهای بی ربط و لغو خودداری می کرد سنجیده سخن می گفت؛ بجا می خندید و محبتش را میان کودکان و بزرگسالان به نسبت مساوی تقسیم می کرد

    یک روز که خسته از سرکار به منزل آمد، حامد ـ پسرش ـ را دید که در گوشه ای کز کرده است در حالی که لبخندی بر لب داشت، جلو رفت دست دراز کرد که با حامد دست دهد حامد به علامت قهر، دستش را کنار زد و در حالی که بغض کرده بود، به گوشه ای از دیوار تکیه داد پدر قضیه را فهمید پرسید پسرم! ناراحتی ؟ حامد، سرش را به علامت آری تکان داد پدر، دستی به سرش کشید و گفت قرار نبود که این جوری غصه بخوری، اگر زیاد غصه بخوری، هرگز بزرگ نمی شوی اگر چیزی می خواهی، فقط به من بگو تا خودم آن را برای تو فراهم کنم

    حامد که پدر را مهیای انجام خواسته هایش یافت، گفت پس چرا نخریدی؟ مگربه من قول ندادی که برایم ماشین بخری؟ پدر خندید و گفت همه اش همین؟ اینکه ناراحت شدن ندارد، خوب این را زودتر می گفتی بلند شو تا برویم برایت یک ماشین قشنگ بخرم از همانها که خودت دوست داری

    برق شادی در چشمان حامد درخشید فوراً از جایش بلند شد خواست کفشهایش را به پایش کند که پدر گفت اصلاً وقتی من و تو می توانیم با کمک هم یک ماشین قشنگ بسازیم، چرا برویم از بیرون بخریم؟ زود باش، آستینهایت را بالا بزن و برو وسایل نجاری را بیاور که می خواهم برایت یک ماشین خیلی خوب درست کنم ولی باید قول بدهی که تو هم به من کمک کنی، قول می دهی؟

    حامد می دانست که پدرش می تواند برایش یک ماشین خوب درست کند فوراً رفت سراغ وسایل نجاری 
    پدرش، در یک چشم به هم زدن، همه چیز آماده شد شادی در چشمان کوچک حامد موج می زد؛ به جهت اینکه می دید پدرش به خاطر علاقه ای که نسبت به او دارد، حرفش را پذیرفته و تا چند لحظة دیگر صاحب یک اسباب بازی خواهد بود که حاصل زحمتهای او و پدرش است

    اخلاق شخصی
    کلاهدوز، نفس اماره را در خود کشته بود، رفتار خود را با سنت پیامبر ص و سیرة ائمه اطهار علیهم السلام تطبیق می داد همواره مراقب حرکات خود بود هر شب پیش از خواب، اعمال خود را مرور می کرد و به مصداق ‌ به حساب کارهایش می رسید، قبل از اینکه از او حساب پس بگیرند

    کلاهدوز، جهت تزکیة روح خود، کم می خورد و کم می خوابید و روزه های مستحبی می گرفت اسراف را به هر شکلی که بود، نمی پسندید؛ چه در خوراک و چه در پوشاک و یا سایر موارد شیفتة کلام خداوند بود قرآن را زیاد تلاوت می کرد؛ علی الخصوص در ماه مبارک رمضان، هر وقت که فرصتی می یافت، در آیات الهی تأمل و تفکر می کرد، قصد وی از انجام این کار، گذشته از برخورداری از ثواب و اجر اخروی، این بود که تمام حرکات و اعمالش بر اساس فرامین الهی باشد و در راستای رهنمودهای کلام الله حرکت کند

    ارادتی خاص نسبت به حضرت ولی عصر عج داشت در مورد زندگانی و شرح حال ایشان مطالعات زیادی داشت او وظیفه و رسالت خطیر امت مسلمان را در غیاب آن حضرت بخوبی می دانست انتظار فرج قائم آل محمد ص را با صبر و بینشی انقلابی توأم ساخته بود و سلاح نبرد با طاغوتهای زمان را ـ که انسانها را در مسلخ زر و زور و تزویر قربانی می کردند ـ صیقل داده بود

    از آنانی نبود که مهر سکوت بر لب زند و خلوت اختیار کند ظلم را ببیند و چشم بر هم نهد؛ فساد را ببیند و علیه آن نشورد؛ درد را حس کند و در پی درمان آن برنیاید از برداشتها و تعصبات نادرست و کج فهمیها رنج می برد، نمی خواست زیر چتر کفر به نماز ایستد و در پیلة بی مسئولیتی در خود بلولد؛ بلکه دستگیر فریب خوردگان بود و از جریانات گوناگون اجتماعی و تحریفها آگاه بود، در شناسایی جلسات بهائیها و شیوه های مخصوص آنان در کشاندن جوانان به سوی خود، یادداشتهایی تهیه می کرد و در عین حال، تمام همّ خود را صرف مجادله و مخالفت با این طیف نمی کرد و خود را نیز در جمع گروه خاص مقابل آن طیف نمی کرد زیرا که به عقیده او خود آن گروه، آلت دست حاکمیت ظالم بود

    اوج گیری انقلاب
    کلاهدوز در دوران اوج گیری انقلاب، فعالانه در تمامی صحنه های آن حضور داشت با ورود امام به ایران، این فعالیت گسترش یافت

    تعدادی از فدائیان امام، شبانه روز با محل استقرار او در ارتباط بودند که یکی از آنان کلاهدوز بود
    جالب اینجا بود که وی، در حالی کارها را تدارک می دید که لباس گارد را به تن داشت و هر چه به او اصرار می کردند که این لباس را از تن درآور؛ زیرا ممکن است مردم به خاطر این لباس، تکه تکه ات کنند

    می گفت من در این لباس، بهتر می توانم وظیفه ام را انجام دهم او از اینکه یک وقت ممکن است مردم او را بواسطة گاردی بودن از بین ببرند، ابایی نداشت فدایی اسلام بود و انقلاب می گفت آنجا که حق و باطل مشخص می شود، مهم است

    به هیچ وجه خود را نمی دید برای اعتلای کلمه الله، حتی حاضر بود جانش را بدهد؛ اما دست از وظیفة اصلی خود بر ندارد بر آن بود که تا پای جان وفاداری اش را به اسلام و انقلاب نشان دهد؛ در حالی که انتظار آن می رفت که هر لحظه مردم، او را به عنوان نیروی گارد از بین ببرند؛ اما می گفت من باید این لباس را بپوشم تا کارگردانان رژیم طاغوت فکر نکنند که ارتش با آنهاست من این لباس را می پوشم تا همة ارتشیها بدانند که یک عضو ارتش شاه، می تواند فدایی امام و اسلام باشد

    چنانکه گذشت، او برای تضعیف روحیة طاغوتیان و شکست جو رعب و وحشت و شکاف انداختن در میان نظامیانی که تا اوج انقلاب طوق بندگی رژیم را بر گردن داشتند، دست به اقدامی متهورانه زد که در شرایط آن روز، تأثیری بسزا گذاشت؛ تا جایی که در بسیاری از جوامع جهانی صحبت از این واقعه؛ یعنی واقعة لویزان بود، انعکاس این خبر، رعشه بر تن همة نظامیان وفادار به طاغوت انداخت

    رژیم در حال احتضار شاهنشاهی، نفسهای آخر را می کشید؛ ولیکن همچنان برای زنده ماندن، دست و پا میزد تا مگر به نحوی خودش را از غرقابی که با دستان پلید خود، برای خویش ساخته بود، نجات بخشد دیگر برای او فرقی نداشت که چگونه خود را برهاند آیا با جاری ساختن سیل خون در خیابانها، با دخالت دادن مستقیم دستهای خارجی؛ با ترفندهای دیگر؟ که سرانجام پس از نشستهای زیاد، راه اول را سهل الوصول تر از بقیة راهها دانست کشتار بی دریغ مردم کوچه و خیابان با هر وسیلة ممکن!

    تیمسار بدره ای و تیمسار نشاط و چند تن دیگر، طراحان اصلی این نقشه بودند، نقشه ها ریخته شد قرار شد فردای آنروز تعدادی تانک به خیابانها اعزام شود و به خدمة تانکها مأموریت داده شود که به هیچ جنبنده ای رحم نکنند، هر کس را که فریاد الله اکبر بر زبان راند، بزنند

    کلاهدوز پس از باخبر شدن از تصمیمات، بسیار نگران شد با خود اندیشید فردا شهر چهرة وحشتناکی خواهد داشت؛ از یک سو قیام بی وقفة مردم و فریاد دشمن شکن الله اکبر آنان گسترش بیشتری خواهد یافت؛ از سوی دیگر، یورش تانکها به همراه غرش گلوله هایشان در فضای دود آلود کوچه ها و خیابانهای شهر و با صفیر هر گلوله، سنگ فرش خیابانها از خون تعدادی زیادی زن و کودک و پیر و جوان رنگین خواهد شد فردا روز آشتی گوشت و گلوله خواهد بود

    کلاهدوز تمام این صحنه ها را بوضوح تصور می کرد و پیش خود می بیند انگار تمام این وقایع از جلو دیدگان او رژه می رفتند

    نتوانست راحت باشد؛ نتوانست بنشیند و فردا ناظر این همه جنایت از جانب رژیم باشد، باید به هر حال کاری می کرد؛ چون او خوب دریافته بود که آنان چه خوابی برای این مردم دیده اند

    نقشه هایشان طراحی شده و قرار بود فردا به اجرا در آید نقشه این بود کشتار بی امان مردم تظاهر کننده، گلوله باران شدید چند نقطه از تهران؛ از جمله مقر حضرت امام و دانشگاه؛ و کلاهدوز با زیرکی خود، توانسته بود به این رموز پی ببرد

    شب 21 بهمن ماه 1357 بود، چند روز قبل از آن، کلاهدوز متوجه شده بود که نقل و انتقالهایی در سطح پادگان در حال انجام است، مقداری گلوله های جنگی وارد پادگان کرده بودند و توپ و تجهیزات لازم را داشتند آماده می کردند آموزشهای لازم برای جنگهای شهری هم به خدمه های تانکها داده می شد دو روز پیش از آن تعداد زیادی از افراد مستقر در پادگانها یا خودشان فرار کرده بودند و یا کلاهدوز آنها را فراری داده بود

    کلاهدوز با دیدن این تغییر و تحولات، مطلع شد که باید نقشه هایی در حال انجام باشد او در پی این شد که هر چه بیشتر و دقیقتر از جریانات سر در بیاورد؛ ولیکن افسرهای رده بالا و تیمسارها کسی را به اتاقها و تشکیلاتشان راه نمی دادند

    کلاهدوز در یک تنگنای عجیبی قرار گرفته بود از یک سو دلواپس ماجرا بود و از سوی دیگر هیچ راهی را برای پی بردن به قضیه نمی یافت؛ تا اینکه فکری به خاطرش رسید و آن اینکه آن شب پست نگهبانی را که به عهدة یکی از افسران بود، عهده دار شود

    وقتی آنرا به افسر مربوطه پیشنهاد کرد، وی پذیرفت و کلاهدوز توانست راهی را برای دریافتن موضوع پیدا کند آن شب به هر وسیله ای بود، خودش را به اتاق تیمسارها رساند نقشه همان بود که او از پیش حدس زده بود

    درنگ جایز نبود رفت تا شاید بتواند کاری کند تلفنهای داخل، یا قطع بودند و یا شدیداً تحت کنترل چاره ای نداشت جز آنکه به بهانة سرکشی از پیرامون پادگان از آنجا خارج شود و از تلفن عمومی استفاده کند

    در اطراف پادگان، مردم جسته و گریخته در رفت و آمد بودند دلش شور شهر را می زد خیلی دلش می خواست که بداند در شهر چه می گذرد به هر شکلی بود، توانست یکی را گیر بیاورد و از او در مورد جریانات داخل شهر سؤال کند؛ اما او هم مثل کلاهدوز خیلی شتابزده بود؛ ولی با این حال به نحوی که انگار می خواست به کلاهدوز به عنوان یک نفر نظامی، ضرب شستی نشان دهد و از او زهر چشم بگیرد، گفت

    در شهر جنب و جوش عجیبی به چشم می خورد مأموران رژیم در گوشه و کنار شهر دیده می شوند در جای جای شهر، مردم خیابانها را بوسیلة سوزاندن لاستیک و چیزهای دیگر بسته اند صدای تیر اندازی مأموران هم یک لحظه قطع نمی شود و با شلیک هر گلوله صدای الله اکبر مردم در فضای شهر می پیچد

    آسمان بدجوری گرفته بود، باید می رفت و یک جوری این خبر را به انقلابیون می داد کمی آن سوتر یک باجة تلفن بود؛ وارد باجه شد نگران بود که نکند کسی او را تعقیب کرده باشد با وسواس، کمی اطراف را پایید مطمئن که شد، گوشی را برداشت، خبر را داد سپس با عجله گوشی را گذاشت و از باجه خارج شد

    شب داشت به نیمه می رسید خواب به چشمانش نمی آمد، با خود فکر کرد آیا واقعاً این تلفن می تواند رفع مشکل کند یا نه؟ البته که نه، باید جدیتر اندیشید، باید فکر چارة دیگری بود دوباره بلند شد از ساختمان خارج شد، تانکها ردیف هم در مقر پادگان ایستاده بودند انگار تانکها هم می دانستند که فردا مأموریت سنگینی را در پیش دارند، شب پر اضطرابی بود از دیدن تانکها، احساس عجیبی به او دست داد به هر صورت جای تأمل نبود نقشه ای را که چند لحظه پیش طراحی کرده بود، باید عملی می کرد

    ابتدا خوب اطراف را پایید آنگاه آهسته به سراغ اولین تانک رفت خوب می دانست که چگونه باید این غولهای آهنی را از کار بیندازدـ او زمانی برای آموزش به انگلستان رفته بود و خیلی بالاتر از اینها را آموخته بودـ کمی دلش شور برداشت؛ ولی قرص و محکم، سر قراری که با خودش گذاشته بود، ایستاد

    باید هر طوری شده، تانکها را از کار بیندازد بهترین راه، برداشتن سوزن آنها بود و وقتی که مطمئن شد کارش را بخوبی انجام داده است، از آن پیاده شد و به سراغ دومین تانک رفت نزدیک تانک که رسید، ناگهان سایه ای در جلو دیدگانش ظاهر شد انگار کسی متوجة او شده بود خواست خودش را مخفی کند؛ اما گویی که صاحب سایه او را دیده بود

    بر اعصابش مسلط شد و بطرف او رفت نگهبان تانکها بود جلوتر رفت؛ نگهبان او را شناخت پایش را به علامت احترام محکم بر زمین کوبید و در مقابل او ایستاد کلاهدوز هم در موضع گشتی، جوابش را داد و خونسرد از کنارش رد شد

    کارش ناتمام مانده بود؛ دغدغة این را داشت که نکند امشب نتواند وظیفه اش را بطور کامل انجام دهد قدم زنان از کنار صف تانکها گذشت تا به آخرین تانک رسید

    دوباره کارش را از آنجا آغاز کرد ساعتی بیش به طلوع فجر صادق نمانده بود و او در حال از کار انداختن تانکها بود سپیده که دمید، سوزن آخرین تانک را هم درآورد و خوشحال از آن خارج شد

    خورشید روز بیست و یکم، به عنوان ناظر التهاب مردم، آهسته آهسته از پشت کوههای مشرق سر درآورد مردم نیز شعاع الله اکبر خود را در فضای شهر وسیعتر کردند حکومت نظامی در پی انجام توطئه علیه قیام مردم، ساعت عبور و مرور را چهار بعد از ظهر اعلام کرد اما مردم در پی فرمان حضرت امام که فرمودند این یک توطئه است و کسی در خانه نباید بماند بی محابا فریاد هیهات من الذله سردادند و در خیابانها به تظاهرات پرداختند

    صبح روز بیست و یکم بهمن 1357، تانکها جهت استقرار در خیابانهای شهر، از پادگان خارج شدند کلاهدوز در دل به آنها می خندید او می دانست که این غولهای آهنی با این هیبت شان از یک چوبدستی کمترند

    22 بهمن، روز سقوط رژیم سلطنتی، روز انقراض شاهنشاهی و روز پایان عمر ننگین رژیم پهلوی بود دنیا در این روز، نیروی وحدت ملت ایران را شناخت، کاخها در هم کوبیده شد پادگانها یکی پس از دیگری تسخیر؛ و فرماندار نظامی تهران توسط مردم دستگیر گردید ولی وقتی که با او مصاحبه می شد، هنوز در خیال شاه بود و خود را سرباز وظیفه شناسی می دانست که به فرمان اعلی حضرت عمل کرده است! باور نمی کرد که در چنگ انقلابیون قرار دارد

    مردم، ساختمانهای ساواک و زندانهای رژیم شاه را گرفتند هویدا و نصیری و عده ای دیگرـ که برای نجات رژیم و فریب مردم، موقتاً زندان را اختیار کرده بودندـ در اختیار کمیته های انقلاب قرار گرفتند سران درجة اول رژیم به مخفیگاه رفتند و یا فرار نمودند رزمندگان اسلام همه جا در تعقیب طاغوتیان بودند فرماندهان درجه اول ارتش در اسارت زندانیان گذشته قرار گرفتند و بقایای افراد گارد شاهنشاهی و سازمان امنیت در کمین بودند تا جوانان مبارز را به آتش گلوله بکشند

    سر انجام با هجوم مردم، مقاومت نیروهای دولتی درهم شکسته شد و دژها و سنگرها، یکی پس از دیگری به تسخیر قوای انقلاب درآمد تانکهای سوخته شده در گوشه و کنار خیابانها به چشم می خورد

    کلاهدوز در شب 21 بهمن، نه تنها تانکها را از کار انداخته بود؛ بلکه بسیاری از ادوات جنگی دیگر را هم دستکاری کرده بود و با این عمل جسورانة خود، در حقیقت بخشی از دستگاه نظامی رژیم را خلع سلاح کرده بود همچنین بعضی از افرادی که هدایت تانکها را به عهده داشتند، از نیروهای کلاهدوز بودند و او به آنها گفته بود که مبادا دست از پا خطا کنند و به مردم بی پناه آسیبی برسانند و برای همین سفارش کلاهدوز، یکی از درجه داران گارد که توسط کلاهدوز هدایت شده بود، به دست مردم کشته شد، ولی حاضر نشد با تانک خود آسیبی به آنها برساند

    در اوج قیام که گروهکهای منافق و کمونیست به غارت اسلحه و مهمات از پادگانها مشغول بودند و می رفتند تا برای آینده و برنامه هایی که داشتند، آنها را ذخیره سازی کنند، کلاهدوز هوشیارانه این توطئه ها را که در پناه مردم مسلمان و نیروهای مخلص انقلاب انجام می شد، دریافت لذا تمام سعی و توان خود را به کار بست تا تسلیحات پادگانها از دستبرد افراد مغرض محفوظ بماند البته در این ارتباط از نیروهای توانمند انقلاب بهره جست و بسیار کوشید تا انبارهای اسلحه، بیهوده و بی حساب از بین نرود؛ و همین اقدامات بموقع و بجای او باعث شد تا بعضی از انبارها، از جمله مخزن مهمات گارد، دست نخورده باقی بماند کلاهدوز بر آن بود تا پادگانها با کلیة وسایل و مهماتش دست نخورده به دست انقلابیون برسد

    سرانجام، انقلاب با رهبری آگاهانة حضرت امام و کوشش و پایداری امت اسلامی ایران و هوشیاری و از جان گذشتگی افراد برجسته ای مانند کلاهدوز به پیروزی رسید بوی خوش پیروزی، سراسر کشور را فرا گرفت و بر سجادة پیروزی نماز شکر گزاردیم و زنجیر بردگی و بندگی شرق و غرب را گسستیم و با امام عشق بیعت کردیم دیگر مغزهایمان طعمة مارهای ضحاک نمی شد؛ بیرق عظمت اسلام را بر دوش گرفتیم و از شوره زاران گذشتیم در رکاب موسی، نیل حوادث را طی کردیم؛ و همدوش ابراهیم، بر بتها تاختیم با نوح زمان به کشتی ایمان پناه بردیم و سیلاب حوادث را پشت سر گذاشتیم و به سرزمین زیتون رسیدیم؛ و با پیالة دل از جاری زلال ولایت نوشیدیم و مرغ جان را همپای محمدص از حصار تنهایی مکه تا دشت حریت مدینه پرواز دادیم، ذوالفقار علی ع در دست و بردباری و حلم حسن ع در دل برای آفریدن عاشورای حسینی، آغوش گشودیم و با عطش کودکانمان و خون جوانانمان و شهادت پیران و شهامت و اسارت زنانمان به دلجویی سالار شهیدان نشستیم

    مردم با شهادتشان آیة را برای تمام ستمدیدگان جهان تفسیر کردند و با این جنبش، انقلاب و بیداری را در رگهای خشک فلسطینیان تزریق کردند

    مردم لبنان و افغانستان دریافتند که هیچ حرکتی به پیروزی نمی انجامد مگر با افشاندن بذر جهاد در میان مردم و چیدن ثمره شهادت از آن آنان دریافتند که اگر بخواهند، می توانند بدون تکیه بر ابرقدرتها زندگی کنند؛ حکومت تشکیل دهند و صاحب قانون باشند قانونی که قانونگذارش خداست؛ و مردم مجریان آن هستند آنان دریافتند که می توانند سلاح بدست گیرند و طعم شکست را به قدرتمندترین حکومت جهان بچشانند

    مردم ما به همة دادخواهان تاریخ، نشان دادند آنگاه که مورد ستم واقع می شوند، اگر به پا خیزند، اگر متفرق نشوند، اگر مصمم و متحد باشند، پیروزند

    در این میان،کلاهدوز مرد میداندار عشق بود و اکنون که او به خواستة قلبی خود رسیده بود، به آن ارج می نهاد و با تمام نیرو از این ثمرة گرانبها حراست می کرد او چون تشنه ای بود که پس از روزها تلاش پیگیر در شوره زاری خشک به سرچشمه ای زلال و گوارا رسیده باشد تشنگی را به یاد می آورد و قدر آب را می دانست

    حال که این بذر، روییده بود و جوانه زده بود، همه چیز را پایان یافته تلقی نمی کرد و با اطلاعی که از حرکتهای پیشین داشت و می دانست که تا زمان به بار نشستن این نهال، نباید از پای نشست، باید رنجها برد و از جان و دل مایه گذاشت؛ آن هم نه کمتر از زمان انقلاب و نه به اندازة زمان انقلاب، بلکه بیشتر از آن از اینرو سعی می کرد کمتر به خانه بیاید؛ و بیشتر اوقاتش را در محل کار و در بیرون از خانه بگذراند؛ تا آنجا که وقتی یک روز خسته از سرکار به خانه برگشت، حامد با چشمانی که اشتیاق در آن موج می زد، در آغوش پدر پرید و گفت بابا! انقلاب که پیروز شده است، حالا دیگر چرا کم خانه می آیی؟! ما دلمان می خواهد که بیشتر تو را ببینیم و پدر در حالیکه همان لبخند آشنا را بر لب داشت، گفت پسرم! تا حالا مقدمة کار بود از این به بعد تازه کارمان شروع می شود

    به یاد می آورد روزی را که در زمان طاغوت به دیدار یکی از دوستان صمیمی اش رفته بود برق شادی در چشمانش می درخشید نتوانست شادی خود را پنهان کند دوستش او را تا آن روز، آنقدر خوشحال ندیده بود از او سبب خوشحالی اش را پرسید کلاهدوز پاسخ داد داشتم از جلو در اتاق فرماندة تیپ رد می شدم که مرا صدا زد وارد اتاقش که شدم ، در را بست جوری سر صحبت را باز کرد که نشان می داد حرفش خیلی محرمانه است آن وقت خیلی با احتیاط و به نحوی که کسی متوجه نشود، گفت من روحیه تو را خوب می شناسم به خاطر این، مدتی است که در صدد بودم تا رازی را با تو در میان بگذارم راستش تو هنوز خیلی جوانی؛ این چیزی را که من می خواهم به تو بگویم، به خاطر بسپار تا آنروز شاید من زنده نباشم؛ اما تو تا آنروز زنده ای و این چیزهایی را که من می گویم، خواهی دید واقعیت این است که امروز در ایران وضع عجیبی حاکم است کنترل کم کم دارد از دست رژیم خارج می شود، گروههای مختلفی در حال فعالیت هستند از میان این گروهها، تعدادی طرفدار غربند، تعدادی طرفدار کمونیستند و عده ای هم وابسته به اسرائیل و بهایی ها هستند هر کدام از این گروهها در پی آنند که گروه دیگر را از میدان خارج سازند؛ چون هر یک از آن گروهها، دیگری را رقیب خود می داند، البته همة اینها اقلیتی ناچیزند اما بقیة مردم که طرفدار روحانیت و در رأس آنها طرفدار {امام} خمینی هستند، من از روز روشنتر می بینم که طرفداران {امام} خمینی پیروز می شوند و هم آنان هستند که گوی سبقت را در این میدان خواهند ربود، اینها می توانند شاه را بیرون کنند

    اینگونه هم شد و براستی آنان که دل به دست عشق داده اند، زیان نمی بینند چرا که آنان به سود و زیان کار توجهی ندارند؛ بلکه به تنها چیزی که می اندیشند، رضایت معشوق و معبود خویش است و همین عامل است که آنان را فدایی عشق می کند و باعث می شود تا با غیرت و تعصبی که در راه مجاهدت نشان می دهند، از دیگر گروهها جلو بیفتند البته عامل اصلی پیروزی این انقلاب، رهبری انقلاب بود همان که اکثر انقلابهای جهان به خاطر محرومیت از این نعمت گرانبها، به بیراهه کشیده شده اند

    وی با اراده خلل ناپذیر، شب و روز از وسایل و اسناد و مهمات و ابزار و آلاتی که در پادگانها موجود بود، حفاظت می کرد گذشته از اینها، کلاهدوز در ابعاد دیگر انقلاب نیز خدمات شایسته ای انجام داد که از آن جمله می توان دستگیری تعدادی از سران سفاک ارتش نام برد

    او و شهید محمد منتظری، به همراه شهید نامجو و شهید اقارب پرست، در اقامتگاه حضرت امام؛ یعنی در مدرسة علوی، کمیته ای از نیروهای انقلاب تشکیل دادند و جریانات را به اطلاع امام می رساندند و معظم له هم رهنمودهای لازم را ارائه می فرمودند در واقع این کمیته، بازوی قوی انقلاب به شمار می رفت و بزودی این کمیته، شیرازة از هم گسیخته و نظام از هم پاشیدة ارتش را به دست گرفت و با برنامة جامع و ظریف کلاهدوز و دیگران، جمع بسیاری از عوامل ضرب و جرح و کشتار امت مسلمان ایران، دستگیر و روانة زندانها شدند

    لازم بود که یک هستة مرکزی، نشأت گرفته از مبانی انقلاب و عناصر متعهد و روشن بین، برای سر و سامان بخشیدن به ارتش از هم گسیخته و متحول کردن آن به یک ارتش مکتبی و تصفیة مهره های خائن و سر سپردة شاه، ایجاد شود تا کنترل ارتش را به دست گیرد و ضمناً از توطئة خائنانة عده ای که در بوق می کردند ارتش باید منحل شود جلوگیری کند زیرا آنان به پیروی از امام خویش خوب می دانستند کشوری که ارتش نداشته باشد، همچون پیکر بدون قوة دفاعی است؛ و این چنین کشوری بزودی از پا در می آید

    حضرت امام با عاقبت نگری و بصیرت منحصر به فرد خود، پرده از روی این توطئه برداشت که ارتش باید پا برجا بماند و تنها عناصر جنایتکار و مهره های وابسته به رژیم سلطنتی باید از آن طرد شوند لذا هستة مرکزی با همت والای کلاهدوز و اقارب پرست و تنی چند از نظامیان متعهد و نیروهای انقلاب، در چهار محور تشکیل شد و کار سامان بخشیدن به ارتش را به عهده گرفت که از آن جمله؛ انتخاب شهید قرنی به عنوان رئیس ستاد مشترک و معرفی و دستگیری عناصر مخرب و سردمداران کشتار مردم، منظم ساختن ارتش مکتبی، از ره آوردهای شایان توجه این ستاد بود

    ابتدا این کمیته در مدرسة علوی بود و آنگاه به ستاد مشترک انتقال یافت نقش مؤثر و کار ساز کلاهدوز، تنها در حوزة عمل این کمیته خلاصه نمی شود او به همراه حجت الاسلام شهید محمد منتظری و شهید نامجو، واحدی از نیروهای انقلاب در گارد سابق دانشگاه تشکیل داد و خود بهترین مشاور مطلع و آگاه برای دیگران در این موارد بود او بیشتر از جنبة ارشادی برخورد می کرد و سعی نمی کرد که با تغییرات سطحی و برخوردهای خشن که حاصلی جز نفاق و ایجاد شکاف ندارد ـ کارها را خراب کند
    مشارکت در تشکیل سپاه پاسداران

    زمان چون باد بسرعت می گذشت و هر قد که از عمر انقلاب اسلامی سپری می شد، توطئه ها علیه انقلاب شدت می یافت از یکطرف استکبار نمی توانست بارور شدن نهال پر ثمر انقلاب را ببیند و ساکت بنشیند ایران؛ گوهر ارزشمندی بود که از کف او لغزیده و پرنده ای بود که از بند اسارت او رهیده بود بدین جهت در صدد بود تا به نحوی آن را دوباره به دست آورد از طرف دیگر شرایط کشوری جوری بود که بیم آن می رفت تا استکبار، چنین موقعیتی را دوباره کسب کند چون انقلاب نو پا بود و کشور دارای نیروی نظامی منسجمی نبود ارتش، درست شکل نگرفته بود و نظام نوپای اسلامی، تنها به دست مردم انقلابی اداره می شد بدین جهت ضرورت تشکیل نیروی نظامی متشکل و برخاسته از متن مردم و انقلاب، بیش از پیش احساس می شد تا از دستاوردهای انقلاب اسلامی و حریم خون پاک شهدا حفاظت و پاسداری کند و در مقابل سیل توطئه ها، همچون بنیانی مرصوص و پولادی آبدیده به مقاومت برخیزد و ترفندهای گروهکها و آشوب طلبان را با آگاهی خنثی کند

    این فکر از چندی پیش مطرح شده و کلاهدوز از جمله کسانی بود که ضرورت چنین نیرویی را احساس می کرد به همراه شهید محمد منتظری و شهید نامجو در پی اسکلت بندی سپاه برآمد تا بتواند این نیرو را نظام بخشد؛ تا تشکیلاتی تر و منسجم تر عمل کند او شب و روزش را وقف این مهم کرد و طرحها و برنامه ها ریخت وقتی که پیام حضرت امام مبنی بر تشکیل و رسمیت یافتن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی صادر شد، این نهاد که نیروهای موسس آن قبلاً در چهار محل به صورت پراکنده فعالیت می کردند، با یک مرکزیت واحد متشکل شد و فعالیتهای خود را پی گرفت

    البته قبل از آنکه سپاه به فرمان امام و به شکل منسجم ایجاد شود، کلاهدوز به همراهی شهید محمد منتظری و تنی چند از افراد قدیمی، تشکیلاتی را به نام پاسا ایجاد کرده بودند

    وقتی که سپاه بصورت منظم و مرتب به عنوان یک نهاد، به امر حضرت امام ایجاد شد، کلاهدوز به عنوان یکی از اعضای شورای عالی سپاه انتخاب شد و فعالیت خود را از همان ابتدای شکل گیری سپاه شروع کرد

    او از همان ابتدا تأکید داشت که اعضای سپاه باید دارای اصالت و اعتقادات راسخ و عمیق مذهبی، آمیخته با بینش و بصیرت کافی در بعد سیاسی باشند وی بر روی اصل اعتقادی در میان نیروهای مسلح، بسیار تأکید داشت البته معتقد بود که نه تنها سپاه باید از جنبة اعتقادی رشد کند؛ بلکه کلیة نیروهای مسلح باید در این زمینه به بینش و رشد کافی دست پیدا کنند بر همین اساس، وی اولین کسی بود که قبل از تشکیل واحد عقیدتی ـ سیاسی، مسألة آموزش معارف اسلامی را در سطح تمام نیروهای مسلح مطرح کرد و در این راستا در اردیبهشت ماه 1358 تعداد زیادی از کتب و جزوات اسلامی تکثیر شد تا توسط مربیان کار آزموده، به نظامیان آموزش داده شود

    در خصوص گزینش نیروهای حزب اللهی، همیشه این آیه را مد نظر قرار می داد که

    و در جلسات هم این آیة مبارکه را می خواند و می گفت باید این آیه را بنویسیم و در معرض دید عموم قرار دهیم تا مسوولان و دیگران، این قضیه را امری شرعی تلقی کنند و خدای نخواسته حب و بغضها و روابط و دوستیها، جایگزین ملاکهای صحیح و صادق نگردد او می گفت در زمینة اعتقادات برادران پاسدار، باید از دل و جان مایه گذاشت تا چنان پرورده شوند که در نشیب و فرازهای حساس انقلاب، نقش چشمگیر و صحیح خویش را به نحو احسن ایفا کنند و با صبر و توکل انقلابی به مسؤولیتهای خطیر خویش آگاه شوند و سپاه نباید صرفاً به صورت یک بازوی نظامی در آید و گرنه خطر بزرگی آن را تهدید می کند و با کوچکترین نسیم مخالفی که بوزد، مثل ساقه های نازک و کم استقامت خم شده و به چپ و راست متمایل می گردد و ثبات رأی و عملکرد خود را از دست میدهد

    او به حق از بنیانگذاران و از محورهای اصلی سپاه بود و نقش او در لحظه لحظه های این نهاد مقدس مشهود است
    تلاش در جهت هماهنگی سپاه و ارتش

    مدتی پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سپاه و ارتش دو بازوی توانمند انقلاب شدند دو نیرویی که برای پاسداری از این ره آورد الهی کمر همت بسته بودند بنابراین لازم بود که هر چه بیشتر این دو نیرو هماهنگی لازم را داشته باشند

    کلاهدوز را میتوان به حق از کوشاترین افراد در ایجاد این هماهنگی بین ارتش و سپاه دانست او برای ایجاد هماهنگی بین ارتش و دیگر قوای مسلحه، اعتبار خاصی قائل بود برای این کار، جلسات خاصی را منعقد می کرد؛ حتی اولین جلسه در این ارتباط به همت ایشان در سپاه تشکیل شد در این جلسه، تعدادی از مسؤولان ارتش هم شرکت داشتند که از آن جمله شهید فلاحی، شهید نامجو و حجت الاسلام و المسلمین صفایی نمایندة امام و مسؤول واحد عقیدتی ـ سیاسی ارتش بودند

    می توان گفت که کلاهدوز یک کانال ارتباطی بین ارتش و سپاه بود او از آنجا که همیشه به عنوان یک عنصر دل سوخته و صبور و در عین حال پیگیر، در تمامی صحنه ها حضور داشت، نسبت به آیندة ارتش هم نگران بود و تأکید داشت که نسل جوان فعلی باید با یک برنامة درست اسلامی آموزش ببیند و این برنامه ای بود که وی به همراه شهید نامجو آنرا برای آینده ارتش دنبال می کرد به همت آنها بود که تعدادی برای دانشکدة افسری گزینش شدند این تعداد بعنوان دانشجو از طریق سپاه برگزیده شدند و در آموزش سپاه پس از گذراندن دوره هایی به دانشکدة افسری فرستاده شدند

    ایشان نسبت به هماهنگی و وحدت نیروهای نظامی اهتمام و تأکید فراوان داشت و این اصرار او ناشی از ایمان و اعتقاد او بود بدین جهت کراراً بر آن تأکید می کرد و پیوسته در جهت اجرای آن می کوشید از جمله در یکی از سخنرانیهایش می گوید ارتش و سپاه، آنقدر باید با یکدیگر قاطی شوند که خونشان با هم مخلوط شود و او خود سمبل بارز این عقیده بود زیرا خودش از یک طرف ارتشی بود و از طرف دیگر سپاهی او برای جامة عمل پوشاندن به این ایده، کوششهای زیادی کرد که از جملة آنها، برگزاری تعدادی کلاسهای آموزش نظامی بود که به همت او در پادگان امام علی ع سعد آباد سابق ترتیب یافت در این کلاسها، تعداد زیادی از نیروهای سپاهی بوسیلة نیروهای خوب و کار آزمودة ارتش، آموزشهای نظامی را فرا گرفتند در بدو امر، تعدادی از برادران به خاطر زمینه های قبلی که در ذهن خود از ارتش شاهنشاهی داشتند، با ایجاد چنین کلاسهایی که مربیان آن را اعضای سابق گارد تشکیل دهند، راضی نبودند؛ ولیکن در نهایت با اصرار کلاهدوز، با این امر موافقت شد؛ که در پایان مشخص شد این کلاسها هم برای برادران سپاهی که تعلیم می دیدند و هم برای برادران ارتشی که تعلیم می دادند، بسیار مفید و مؤثر بود

    شهید آبشناسان، یکی از مربیان این کلاسها بود وی که سخت تحت تأثیر رفتار و اخلاق اسلامی کلاهدوز و سایر برادران قرار گرفته بود، ابراز داشت از مدتی که اینجا آمده ایم، معنی زندگی و عزت انسانی را فهمیده ایم ما تا حالا مرده بودیم و برخورد با شما در ما تحولی عظیم بوجود آورده است ما الان احساس لذت می کنیم که به برادران پاسدارمان چیز یاد می دهیم

    این حرکت کلاهدوز، نه تنها یک ریسک نبود؛ بلکه او می دانست که در این عمل، سوخت وجود ندارد؛ چون خود او مدتی در آن جو نفس کشیده بود با روحیة آنان آشنا بود او می دانست که زمینة تحول در آنها وجود دارد و می توان با ایجاد یک شوک، این تحول را ایجاد کرد؛ منتهی نیازمند کسی است که پا پیش گذارد و این شوک را ایجاد کند

    کلاهدوز شاید اولین کسی بود که به پیروی از رهبر عظیم الشأن انقلاب؛ امام خمینی س برای چنین اقدامی پا پیش نهاد و الحق که موفق هم بود او می توانست با برخورد درست و بجای خود، کسی را که عمری برای طاغوت کار می کرد، متحول سازد

    شهید کلاهدوز و خود کفایی سپاه

    اصولاً کلاهدوز معتقد به ایجاد ترقی و تحول در شئون مختلف سپاه بود ذهن پویایی داشت و از سکون و سکوت گریزان بود دوست داشت که هر روز در سپاه شاهد یک حرکت نویی باشد که نشانگر پیشرفت در جهت خودکفایی سپاه باشد حال این خودکفایی چه در زمینة آموزشی و تعلیمات نظامی باشد و چه در جهت ساخت تسلیحات و وسایل نظامی

    او در این زمینه از رهنمودهای حضرت امام مایه گرفته بود که فرموده بودند برویم برای خودمان بسازیم و بر این اساس تعدادی از نیروها را مأمور ساختن نارنجک کرده بود و وقتی که در جواب او گفته بودند اکنون ما امکانات کافی نداریم تا سلاح بسازیم و اگر هم نیازمند اسلحه ای شدیم، از ارتش می گیریم؛ چون ارتش هم مال این کشور است پاسخ داده بود مقام ارتش به جای خود محترم است؛ ولیکن حساب سپاه جداست ما تا وقتی که قدرت ساخت چیزی را داریم، چرا باید هی نامه نگاری کنیم؟

    او بذر صنعت و ساخت سلاح را در سپاه افشاند زیرا بعدها تعدادی از برادران رشتة شیمی را مأمور کرد تا تی ان تی بسازند و هم او بود که در تابستان سال 1358، طرح ساخت آر پی جی را تهیه کرد و مقدمات ساخت این سلاح را در سپاه فراهم آورد؛ آن هم با آن امکانات محدود

    کلاهدوز معتقد بود که سپاه باید نیروی منظم زرهی داشته باشد و این امر، امروز در سپاه یک مورد تثبیت شده ای است در حالی که در آن روز که کلاهدوز این سخن را مطرح کرده بود، هضم آن برای بسیاری دشوار بود چون حتی برای رانندگی تانک هم فکری نشده بود تا چه رسد به اینکه سپاه، تشکیل واحد زرهی دهد این بود که وقتی در مقابل این پیشنهاد که ما الان باید در میان آموزشهای مختلفی که به نیروهای سپاهی می دهیم، آموزش تانک را هم در نظر بگیریم گفته شد با کدام تانک؟! جواب داد سپاه باید تانک داشته باشد سپاه باید به توپخانه مجهز باشد شما نگران نباشید که تا کنون این چیزها را نداشتیم؛ بلکه امیدوار باشید که در آیندة نزدیک همة این تسلیحات را خواهیم داشت

    کلاهدوز به پیروی از همین نیات، موفق شد تا طرح تشکیل یگان هوایی را در سپاه بریزد و آنقدر آن را دنبال کرد تا در نهایت موفق به تشکیل آن شد؛ و شاید بتوان گفت که پیگیری و اصرار ایشان بر آموزش فنون هوایی و تجهیزات آن بود که سپاه توانست از موارد بالای تخصصی بهره مند شود و همین یگان بود که بعدها در 26 شهریور ماه 1366 به فرمان حضرت امام خمینی ره به عنوان نیروی هوایی سپاه رسماً تشکیل و گسترش یافت

    آموزش جنگهای پارتیزانی

    چنانکه گذشت، تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، آمریکا برای این نقطه از کرة زمین برای خود حساب ویژه ای باز کرده بود و از نیروهای نظامی ایران برای سرکوب کردن حرکتهای آزادیبخش در خاور میانه استفاده می کرد و از نفت و دیگر منابع معدنی آن، برای راه اندازی چرخ اقتصادی کشور خود سود می جست

    شیطان بزرگ نمی توانست شاهد حرکتی باشد که به اصطلاح منافع او را در این نقطه تهدید می کند بدین جهت احتمال اینکه او برای به چنگ آوردن دوبارة آن، دست به ترفندهای جدید بزند و با دخالت مستقیم و یا غیر مستقیم خود در به شکست کشاندن این انقلاب بکوشد، مسألة دور از ذهنی نبود

    آن روز کلاهدوز تا حدودی این را دریافته بود و برای مقابله با این گونه دسیسه های احتمالی مسألة جنگهای پارتیزانی و آموزش آنها را برای اعضای سپاه پیشنهاد کرد او می گفت که ما در کنار آموزشهای کلاسیک، باید آموزش پارتیزانی هم بدهیم حتی جزواتی در این زمینه تهیه کرده بود تا در برنامه های آموزش سپاه مورد استفاده قرار گیرد و آن روز در پی پیشنهاد این طرح، گفته بود که احتمال دارد که ما با جنگهای داخلی روبرو شویم و مسلماً در جنگهای داخلی، با فنون چریکی روبرو خواهیم بود بنابراین، آموزش آن برای سپاه ضرورت دارد

    این استدلال ایشان، بسیار صحیح بود چرا که در همان ماههای اول پس از پیروزی انقلاب، کشور ما با مسألة کردستان و گنبد مواجه شد که به دنبال آنها، جریان درگیری درخوزستان پیش آمد سپاه در این درگیریها توانست از این نیروهای آموزش دیده حداکثر استفاده را ببرد و بسیاری از مشکلات از این دست را از سر راه بردارد

    مثلاً وقتی که درگیری کردستان پیش آمد، ایشان به خاطر مشکلات عمده ای که در تهران با آن روبرو بود، به عده ای مأموریت داد که از اصفهان به کردستان نیرو گسیل کنند معتقد بود که باید هر چه سریعتر نیروهای سپاه را در کردستان مستقر کرد و به نیروهای اندک هم اکتفا نکرد و نباید گذاشت تا ضد انقلاب در آن ناحیه ایجاد غائله کند اوایل تشکیل سپاه، موقعیت بسیار حساسی بود سپاه از نظر اسلحه، بسیار در مضیقه بود و در مقابل سیل تقاضاهایی که برای سلاح، از ایشان می شد، وی در تنگنای عجیبی به سر می برد

    با مشکلات فراوان توانست یک قبضه تیربار برای تعدادی از نیروها تهیه کند همین یک قبضه تیربار برای نیروهای سپاه در کردستان بسیار تعیین کننده بود

    در ارتباط با کردستان، آرام و قرار نداشت مسؤول سپاه اصفهان می گوید ماه رمضان بود، نیمه های شب، با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم چند ساعتی به اذان مانده بود گوشی را برداشتم، صدایش را شناختم؛ کلاهدوز بود در کلامش اضطراب عجیبی بود سلام که کردم، با عجله گفت ما تا دو سه ساعت دیگر؛ یعنی تا پیش از طلوع خورشید، باید در کردستان نیرو پیاده کنیم وضعمان بسیار حساس است هر چه زودتر هر کاری که از دستت بر می آید، انجام بده ضمناً من تعدادی نیرو بسیج کرده ام، ولی تا کمتر از ساعت چهار بعد از ظهر امکان ندارد که آنها را آماده کنم

    گیج شده بودم نمی دانستم چه جوابی به او بدهم با دستپاچگی گفتمخوب، اگر این نیروها را بسیج کنم، با چه وسیله ای باید آنها را بفرستیم؟ از اصفهان تا کردستان راه کمی نیست! در جواب گفتتا تو آنها را جمع و جور کنی، من سه فروند هواپیما می فرستم من هم بلافاصله گفتمتا شما هواپیماها را بفرستید، من هم نیروها را آماده می کنم

    تردید داشتم که کلاهدوز بتواند با این سرعت سه فروند هواپیما بفرستد؛ چون در آن موقعیت به هیچ وجه برای سپاه، امکان نداشت که سه فروند هواپیما فراهم کند و همین گمان به من این نوید را داده بود که اگر نتوانستم نیروها را بسیج کنم، زیاد نگران موضوع نباشم از طرفی با روحیة کلاهدوز آشنا بودم؛ و همین دغدغه نمی توانست مرا آرام بگذارد چون امکان نداشت که او قولی بدهد و انجام ندهد

    خانة ما با فرودگاه فاصلة چندانی نداشت چیزی با اذان صبح نمانده بود که صدای هواپیما توی گوشم پیچید یکه خوردم و با خود گفتم یعنی ممکن است این هواپیماها، همانهایی باشد که کلاهدوز قولشان را داده بود؟! فوراً با فرودگاه تماس گرفتم جواب دادند که سه فروند هواپیمای C_130 روی باند نشسته است

    متحیر شدم؛ یعنی کلاهدوز در این شرایط این هواپیماها را چه جوری تهیه کرده است! آن هم با این سرعت شک نداشتم که از ارتش گرفته است ولی اگر ما می خواستیم حتی یک پیچ از ارتش بگیریم، چندین و چند ساعت وقت باید صرف می کردیم

    هواپیماها رسیده بود؛ در حالی که من به او قول داده بودم تا هواپیماها برسند، نیروها را آماده می کنم آن روز تمام سعی ام را کردم؛ ولی وقتی که نیروها را آماده کردم، عقربه های ساعت، ده صبح را نشان می داد

    کلاهدوز در ارتباط با اینگونه برخوردها، معتقد بود که باید همیشه پیش از اینکه دشمن به ما ضربه بزند، ما به او ضرب شست نشان بدهیم

    چون اگر دشمن بیاید و ضربه ای را به ما وارد کند، آنوقت تا ما بخواهیم خودمان را آماده کنیم، می بینیم که دیر شده است می گفت اگر اکنون ما می توانیم با ده شهید، غائلة کردستان را بخوابانیم، اگر دیر بجنبیم؛ فردا مجبور می شویم با صد شهید به این درگیریها پایان بخشیم

    ایشان می گوید یک روز کلاهدوز با من تماس تلفنی گرفت و گفت از شما می خواهم در اسرع وقت پانصد نفر دیپلمة ریاضی، از بچه های خوب و نخبه انتخاب کنید؛ زیرا فردای انقلاب به افسرهای مسلمان نیاز دارد خاطرت باشد که انقلاب، فقط امروز نیست؛ فردا هم هست باید فردا در مملکت، افسران حزب اللهی داشته باشیم
    اهمیت تبلیغات

    امروزه تبلیغات در جهان برای خود چنان جایی باز کرده است که زورمندان برای به سلطه درآوردن ملتها، از نیروی انسانی و یا تسلیحات نظامی کمتر استفاده می کنند

    جمهوری اسلامی ایران که مدعی میدانداری مستضعفان در صحنه های نبرد همیشه حق علیه باطل است، اگر به سلاح تبلیغات مجهز نباشد، هرگز نمی تواند زنگاری را که بر روح و روان انسانها نشسته است، پاک کند؛ و این واقعیتی است که کلاهدوز به آن دست یافته بود

    او به همان نسبت که به کار نظامی و بالا بردن بنیة رزمی در سپاه اهمیت می داد برای کار تبلیغی نیز ارزش و اعتبار خاصی قائل بود معتقد بود که برای ترویج هر چه بیشتر فرهنگ و تفکر اسلامی در سپاه و ترویج بینش الهی از طریق سپاه از کلیة امکانات سمعی و بصری سود جست به همین خاطر خودش یک دستگاه دوربین فیلمبرداری تهیه کرده بود تا با آن دوربین به همان مقدار که از بنیة او ساخته است، جهت اشاعة فرهنگ غنی اسلامی بهره گیرد

    او معتقد بود که هدایت مردم، تنها از طریق سخنرانی ممکن نیست بلکه روشهای مختلف هنری را هم باید مد نظر داشت تأکید داشت که از وسایل سمعی و بصری استفاده شود آن موقع کمتر کسی به فکر استفاده از این وسایل بود

    وی با صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، بخصوص گروه کودک و نوجوان همکاری داشت و همواره پیشنهادها و نظرات سازنده اش در پیشبرد کارهای این سازمان در آن برهه مؤثر بود در این ارتباط لازم است تا از تلاش بی وقفه اش در ساخت و تهیة سرود انقلاب اسلامی یاد کرد چون وی با ذوق و سلیقه و اهل هنر بود، توانست با استمداد از چند تن از دوستانش این سرود را آماده کند و آنگاه که سرود برای اولین بار از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد، او نمی توانست خوشحالی خودش را پنهان کند

    با اشتیاق فراوان به یکی از دوستانش گفته بوددیدی چقدر جالب بود!

    کلاهدوز به دست اندر کاران تهیة فیلمهای مختلف می گفت شما بیهوده به دنبال سناریو برای تهیة فیلم می گردید فرهنگ غنی و پر بار اسلام و انقلاب همه چیز دارد اصلاً شما اگر توان و قابلیت ساختن فیلم برای چند سال را هم داشته باشید، من قادرم به شما دهها سوژه و سناریو بدهم

    از نمونه کارهایی که کلاهدوز در تهیة آن مساعدت کرده بود، فیلم سفیر بود او به عوامل سازندة فیلم گفته بود که حتی الامکان به هر صورتی که هست، آنها را کمک خواهد کرد و این در زمانی بود که تلقی جامعه از سینما به نحو دیگری بود آنها کمتر به استخدام سینما در جهت ترویج واحیای فرهنگ غنی اسلام می اندیشیدند نظرش این بود که باید افراد خلاق و خوش فکر را تشویق و ترغیب کرد تا کار کنند به افراد می گفت شما برای کارهای تبلیغاتی اقدام کنید من هم با کسانیکه می توانند به ما کمک کنند، تماس می گیرم تا کارها به پایان برسد معتقد بود که زبان فیلم و دیگر وسایل صوتی و تصویری در ارائه و اشاعة فرهنگ اسلامی می تواند بسیار مؤثر واقع شود
    تعلیم معارف در سپاه

    در اسلام نظامی گری تنها یک شغل نیست ؛ بلکه هر کس که این لباس را به تن می کند ، باید اول مسلمان و مکتبی باشد باید به قرآن و آرمانهای ملت و در بعد وسیعتر به آرمانهای امت اسلامی وفادار باشد اگر یک پاسدار ، فردی نظامی است ؛ باید پاسدار حرمت اسلام و حریم قرآن نیز باشد اگر پاسدار در یک دستش سلاح دارد ، در دست دیگرش نیز قرآن است ؛ در عین حال که باید روحیه نظامی گری را در خود حفظ کند ، باید بنگرد که قرآن درباره روش پیاده کردن فنون چه سفارشی کرده است

    آنگاه که هدف یک نیروی نظامی به دست آوردن نفع مادی باشد ، دیگر تضمینی وجود ندارد که این نیرو با چنین طرز فکری در مقابل فشارهای دشمن ایستادگی کند از آنجا که نفع مادی زمانی کشش دارد که شخص ، جان خود را در معرض خطر نبیند در حالی که اگر با تمام وجود به این اصل الهی اعتقاد داشته باشد که ‌ هرچه در راه خدا انفاق کنید ، به شما برگردانده خواهد شد و شما ضرر ندیده و مورد ظلم قرار نخواهید گرفت

    آنگاه دیگر این جذبه مادیات نیست که شخص را وادار می کند تا به سوی دشمن یورش برد و در مقابلش ایستادگی کند بلکه پای جذبه شوق به میان می آید همان نیرویی که به حسین ع قدرت پایداری در مقابل کفر و شرک داد ؛ به او جرأت بخشید تا با همان قلیل نیرویی که داشت ، در مقابل تمامی ظلم و کفر بایستد و خود و خاندانش را فدا کند و مصداق روشن گردد

    اگر ارزشهای اصیل اسلامی در سپاهیان اسلام زنده شود و فکر آنان از قید و بند آرزوها آزاد شود و در آینه دل تنها تصویر خدا باشد ، می دانند که اگر از زیر تیغ دنیا فرار کنند ، از شمشیر آخرت در امان نمی مانند و می دانند که با جهاد خود دری از درهای بهشت را به روی خود می گشایند و با شهادت خود به سوی خدا پرواز می کنند چون تشنگانی که به آب گوارایی دست می یابند

    اینها اصولی بود که کلاهدوز سعی داشت تا در هر فرصتی با برگزاری کلاسهای مختلف و نشستهای گوناگون قلبهای پاسداران را با آنها آشنا کند از آنجا که او می دانست اساس ترس از مرگ ـ که بزرگترین آفت برای یک نیروی رزمنده است ـ همانا لاقید بودن در مقابل فرامین الهی و ناآگاهی از اصول انسانساز قرآنی است در حالی که کسی که روان خویش را آراست و مهذب شد ، یقیناً پیروز می شود ؛ قد افلح من زکیها

    در جلساتی که برپا می شد ، بر مسئله تقوا بسیار تأکید داشت به نیروها می گفت سعی کنید از شوخیهای کوچک و از چیزهایی که در شما ایجاد لغزش می کند ، پرهیز کنید کوشش کنید همیشه در کارهایتان خدا را در نظر بگیرید

    وی معتقد بود که باید در زمینه اعتقادات مذهبیِ نیروهای سپاهی ، خیلی سرمایه گذاری شود ؛ تا آنان بتوانند در فرازهای حساس انقلاب ، نقش چشمگیر خود را به درستی ایفا کنند و بتوانند با صبر انقلابی و با ایمان و توکل به خداوند ، به مسئولیتهای خطیر خودشان جامه عمل بپوشانند او معتقد بود که سپاه ارگانی صرفاً نظامی نیست ؛ بلکه از یک زیر بنای مکتبی و اعتقادی تشکیل شده است و افرادی که وارد سپاه می شوند ، باید از دانش و بینش اسلامی خوبی برخوردار باشند

    گاه می شد که نیروهای رده بالای سپاه را جمع می کرد و به بهشت زهرا می برد و در آنجا از آنان میثاق می گرفت که در واقع ادامه دهنده راه شهدای انقلاب اسلامی باشند او با این کار ، همواره روحیه شهادت طلبی را در سپاه ، زنده نگه می داشت و خود او هم به گواهی بسیاری ، همیشه در سطح بالایی از آگاهی و تعهد نسبت به اسلام و انقلاب و مکتب قرار داشت ؛ زیرا گاه تقید به عنوان یک تکلیف مطرح است و یک وقت تقید ، نوعی پیوند عاشقانه است که در این صورت ارتباط فرد با خدا ، یک ارتباط عابد و معبود یا عاشق و معشوق است و کلاهدوز این گونه بود تمام لحظاتش توجه و پیوند بود و به خاطر همین روح عاشق بود که تمام اعمال و اخلاقش در دیگران تأثیر می کرد

    مثلاً در جلسه ای که با بنی صدر داشت ، بودند کسانی که در ارتباط با کردستان به گونه ای صحبت می کردند که انگار تمام راهها بر ما بسته است از جمله این که وقتی سنندج در دست ضد انقلاب بود ، می گفتند که نه از زمین می توانیم کاری کنیم و نه از هوا ؛ تمام راهها بسته است ؛ هیچ کس در آنجا مجال جنبیدن ندارد لیکن در همان حال این انسان دلسوخته ، با سوز دل و با آگاهی اسلامی و انقلابی ، فریاد زد که ‌ اگر شما به این نتیجه رسیدید ، اگر فکر می کنید که دیگر کاری از شما ساخته نیست، پس اینجا جمع شده اید که چه غلطی بکنید ؟!

    کلاهدوز در آنجا تعهد درونی خود را با تمام صلابت و صراحت لهجه بیان کرد او در آنجا نشان داد که چون چشمه ، صاف است و چون دریا مواج و ناآرام و در عین حال ، وقتی که پای تعهدش پیش می آید ، در مقابل قضای الهی آنچنان متواضع است که یک کودک دبستانی در مقابل آموزگارش

    او چون خودش این گونه بود ، سعی می کرد که در سپاه شرایطی را به وجود آورد تا تمام نیروهای سپاه از چنین روحیه ای برخوردار باشند ؛ بدین جهت کلاهدوز اولین کسی بود که مسئله آموزش و معارف اسلامی را در میان نیروهای نظامی جمهوری اسلامی مطرح کرد یعنی حتی قبل از آن که اداره سیاسی ـ ایدئولوژیک ارتش تشکیل شود ، ایشان پایه این امر را در سپاه گذاشت
    دفاع مقدس

    پیروزی انقلاب اسلامی ایران ، برخلاف کوششهایی که آمریکا در جهت پایمال کردن آن انجام داده بود ، چون استخوانی در گلوی استکبار جهانی بود آنها به امید شکست انقلاب اسلامی ایران ، بیکار ننشستند و هر روز دست به حیله ای تازه زدند ؛ از آن جمله

    ـ توطئه در کردستان ؛ توطئه ای که اساس آن از پیش طرح ریزی شده بود و به محض پیروزی انقلاب اسلامی اوج گرفت

    ـ تحریم اقتصادی

    ـ توطئه کودتای نوژه و برافروختن آتش جنگ

    جهانخواران آخرین تیر ترکش خود ؛ یعنی تحمیل جنگ را در کمان نهادند تدارکات قبلی عراق ـ که پیش از آغاز جنگ در پی انجام آن بود ـ از یک سو ؛ و از طرفی با توجه به نو پا بودن انقلاب اسلامی و ارتش که دو سال پس از پیروزی انقلاب ، هنوز در جهت تغییر سازمان خود قدمی برنداشته بود و با توجه به دسیسه چینی های افرادی چون بنی صدر و با توجه به این که سپاه هم به جهت درگیری مداوم با ضد انقلاب در کردستان و گنبد و بلوچستان و فرصت ایجاد یک سازمان منظم را پیدا نمی کرد ، ارتش عراق در ابتدا با سرعت به تجاوز خود ادامه داد

    در آن موقع ، تنها چیزی که توانست جلو هجوم متجاوزان را بگیرد ، ایمان سرشار و روحیه شهادت طلبی نیروهای سپاهی و مردم و قدرت ابتکار فرماندهی سردارانی چون کلاهدوز بود ؛ تا آنجا که حضرت امام ره در این ارتباط می فرمایند

    آنچه برای اینجانب غرورآمیز و افتخارآفرین است ، روحیه بزرگ و قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادت طلبی این عزیزان ـ که سربازان حقیقی ولی الله الاعظم ارواحنا فداه هستند ـ می باشد و این است فتح الفتوح

    افرادی چون کلاهدوز به راستی که خود را فتح کرده بودند آنان از خود به خاطر خدا گذشتند و تمام همّ وغمّشان را جنگ قرار دادند

    همسرش می گوید وقتی که کلاهدوز شهید می شود ، پرونده اش را که ورق می زنند ، متوجه می شوند که او چهار ماه مرخصی طلب داشت او حتی در روزهای عید و عزا و جمعه هم تعطیل نمی کرد و این همه تنها به خاطر عشقی بود که وی به اسلام و انقلاب داشت

    می توان گفت که کوششها و شب نخفتنهای او و امثال او بود که توانست جنگ را از حالت رکودی که در خطوط ایران بود ، خارج سازد ؛ به حرکت درآورد و سد سکوت و سکون را بشکند با تلاشها و برنامه ریزی بجا و درست او بود که توانست حماسه ثامن الائمه را بیافریند تا پس از چندی گوهر گرانبهای فتح المبین و بیت المقدس از آن حاصل شود
    آموزش

    در اوایل جنگ، آموزش نیروها همیشه یکی از مسائل عمده ای بود که برای نیروهای ما مشکل آفرین بود و این، موردی بود که کلاهدوز از پیش، آن را دریافته بود و برای جبران آن نقیصه، پس از تأسیس سپاه ـ که کلاهدوز نقش بسزایی در تدوین اساسنامة آن و قرار دادن سپاه زیر نظر ولایت فقیه داشت ـ به عنوان مسؤول آموزشی، شروع به فعالیت کرد در حالی که برای انجام آن، هیچگونه امکاناتی در اختیار نداشت وی با کمترین امکانات و با بیشترین همت، نیروها را آموزش می داد مثلاً اگر دویست نفر را با خود برای آموزش می برد، ابتدا به آنها می گفت که هر کدام از شما بروید و یک دانه سنگ، هم وزن نارنجک پیدا کنید و با خود بیاورید و آنگاه که همه، سنگها را آماده می کردند؛ روش پرتاب نارنجک را با آن سنگها به آنان آموزش می داد و در نهایت یک نارنجک به کسی که از دیگران بهتر می دانست، می داد و به او می گفت که آنرا پرتاب کن تا دیگران ببینند و نمی گفت که چون امکانات نیست، نمی توانم کار کنم؛ بلکه با کمبود امکانات می ساخت و با ایثار و از خود گذشتگی وظیفة خود را به انجام می رساند

    در همین زمینه، مسؤول آموزش سپاه اصفهان می گفت یک روز که شهید کلاهدوز مسؤول آموزش سپاه بود، پیش او رفتم و گفتم من مسؤول آموزش هستم ولیکن برای انجام کارم، هیچگونه امکاناتی در دست ندارم من مجبورم دویست نفر را برای آموزش به میدان ببرم، در حالیکه حتی یک نارنجک هم ندارم که به یکی از آنان بدهم او در جواب گفت اگر جلو این دویست، یک نقطه هم بگذاری، باز هم آنچه را که وظیفه ات به تو حکم می کند، انجام بده و هیچ مگو؛ زیرا ما تا کنون پشت سر امام حرکت کردیم و پیروز شدیم و از این پس هم باید پشت سر امام حرکت کنیم؛ نبایددرجا بزنیم؛ نباید خسته بشویم؛ نباید در کار نظامی احساساتی بشویم

    برای آموزش دوره های مختلفی گذاشته بود که یکی از آنها، دوره های آموزش فرماندهی بود اکثر فرماندهان خوبمان، آنانی هستند که دورة آموزش شش ماهة زمان کلاهدوز را دیده اند برای روحانیون، دوره های آموزش ترتیب داده بود که طی این دوره، افراد زیادی توانستند با فنون نظامی آشنا بشوند

    اصولاً در آن واحد آموزشی که در سپاه تشکیل شده بود و ایشان مدتی مسؤولیت آن را به عهده داشت، یک انسجام و یکپارچگی خاص وجود داشت و این همه به خاطر این بود که او معتقد بود که انضباط را باید از طریق آموزش، به کل تشکیلات سپاه تزریق کرد

    کلاهدوز در حالیکه یک فرماندة آموزشی بود، به جبهه می رفت و در گیرودارهای نبرد شرکت می کرد و ضعفهای آموزش را کشف می نمود
    ایجاد هماهنگی
    مشکل ناهماهنگی بین ارتش و سپاه نیز مسأله ای بود که کلاهدوز به آن توجهی خاص مبذول داشت او می دانست که اگر نیروهای مسلح، با هم ید واحده نشوند، هیچگاه نمی توانند پشت دشمن را به خاک بمالند؛ بلکه برعکس؛ دشمن، بر آنها فایق خواهد آمد بر این اساس ـ چنانکه ذکر شد ـ جلسات متعددی با شرکت نیروهای رده بالای ارتش و سپاه برگزار می کرد که این جلسات در نزدیک کردن نقطه نظرهای فرماندهان سپاه و ارتش تأثیر بسزایی داشت
    کلاهدوز هرگز ارتباط خود را با ارتش قطع نکرد وی معتقد بود که این ارتباط همیشه باید باشد اگر ما می بینیم که وقتی جنگ تحمیلی بوجود آمد و توطئة گسترده علیه جمهوری اسلامی شکل گرفت و نیروهای خودی نمی توانستند جوابگوی حملات رژیم بعثی بشوند، به این خاطر بود که ارتش نمی توانست نقش خودش را خوب اجرا کند سپاه میدانی برای کار نداشت اصلاً تجهیزات برای جنگیدن به دست سپاه نمی رسید اما ناگهان می بینیم که اوضاع دگرگون می شود؛ پیوندها محکم می شود و عملیات ثامن الائمهع در شرق آبادان شکل می گیرد
    واقعیت امر این است که وقتی فرمان حضرت امام ره مبنی بر شکستن حصر آبادان صادر می شود؛ تعدادی از همین نیروهای سپاه و ارتش گردهم می آیند و طرحی می ریزند که بر اساس آن، محاصرة آبادان شکسته می شود
    این در اصل، اولین طرح مشترک ارتش و سپاه بود که همکاری گستردة این دو نیرو و وحدت بین آنها در نهایت موجب پیروزی سپاه اسلام شد
    آن روز کلاهدوز قائم مقام فرماندهی سپاه بود و اکثر اقدامات و تدابیر مهم از جانب فکری او سر چشمه می گرفت
    کلاهدوز یکی از کسانی بود که نهال وحدت و هماهنگی بین سپاه و ارتش را در این نظام کاشت و ثمرة پیروزی را از آن چید در عملیات ثامن الائمه ع همکاری نزدیکی بین نیروهای سپاه و ارتش وجود داشت سپاه از منطقه دار خوئین و فیاضیه پیشروی کرد، در حالیکه توپخانة ارتش از طرف ماهشهر آنها را حمایت می کرد و تأثیر این هماهنگی را نه تنها ما در آن عملیات، بلکه در پیروزیهای دیگری هم که به دست آوردیم، مشاهده کردیم
    و این یکی از اصولی بود که کلاهدوز از همان ابتدای پیروزی انقلاب به آن توجه داشت او در همان ابتدا با همکاری شهید نامجو، دانشجویانی را برای دورة افسری، بوسیلة گزینش سپاه و با ضوابط اسلامی و خاص سپاه، انتخاب کرد و همانها بودند که حرکتهای چشمگیری را در ارتباط با انقلاب و جنگ در سازمان رزمی ارتش انجام دادند این اقدام، خود نشان دهندة بینش عمیق ایشان نسبت به آیندة ارتش و بویژه هماهنگی و همدلی سپاه و ارتش بود
    بنی صدر و جاه طلبیهای او، مانع دیگری در راه رسیدن به پیروزی در مقابل تهاجم نیروهای متجاوز عراقی بود او که پس از گذراندن شانزده سال در اروپا ـ در سال 1357 هنگامی که حضرت امام به وطن باز می گشت ـ به ایران آمد و تا آن زمان کسی او را نمی شناخت، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، توانست با ژست اقتصاددانی و پست ریاست جمهوری را از آن خود سازد؛ پستی که وی از مدتها پیش در آرزوی بدست آوردن آن بود؛ تا آنجا که بنا بود به ادعای روزنامة ایتالیایی کوریره دلاسرا خود او در همان روزهای نخست انقلاب، آن گاه که تازه از غرب برگشته بود، فاش ساخت که من رئیس جمهور خواهم شد من این موضوع را از دوران دوازده سالگی می دانستم
    این ادعای بنی صدر، در همان ابتدای انقلاب که همه در اندیشة آن بودند که چگونه باید حسین وار در راه اسلام فدا شد تا اسلام ناب محمدی ص را ـ که بعد از 1400 سال در ایران جان گرفته است ـ رونق بخشید؛ همه می اندیشیدند که چه باید کرد تا کلمه الله در ایران استوار بماند، ایشان از افقی دیگر به دنیای رنگینی نگاه می کرد که در آن به خود وعدة حکومت و ریاست می داد!
    همین طبیعت خاص او در رسیدن به قدرت بود که موجب شد تا در بحبوحة جنگ، آنگاه که کیلومترها از مرزهای غربی کشورمان در زیر چکمه های نظامیان عراقی لگدکوب می شد؛ وی تمام همّ خود را مصروف کوبیدن سپاه نماید، سپاهی که با وجود آن همه کمبود مصنوعی ـ که خود او برایشان بوجود آورده بود ـ در جبهه می جنگید چرا که آنان به این قانع بودند و هرگز حاضر نمی شدند کمبود سلاح و مهمات را بهانه قرار دهند و پشت به دشمن کنند و این همان چیزی بود که بنی صدر می خواست؛ و این چیزی بود که همة کسانی که به خاطر اسلام و انقلاب و مملکت دل می سوزانند، از آن رنج می برند و آنگاه که دیگر تاب تحمل این همه رنج را در خود نمی دیدند، نزد شهید کلاهدوز می رفتند و او با صبر و بردباری خاص خود، آنان را به تحمل مشقات دعوت می کرد بر این اساس بود که او را سنگ صبور تمام فرماندهان می دانستند زیرا او اگر هم نمی توانست گره ای از مشکلات آنها باز کند، لااقل می نشست و به حرفهایشان گوش می داد و با آنان درد دل می کرد

    این سخن اوست که در جواب نیروهایش می گفت من قبول دارم که شما تیر بار می خواهید، اما نداریم ما که نمی توانیم به خاطر کمبودها با انقلاب قهر کنیم مشکل ما این است که ما توان سی کیلو بار را داریم؛ ولی سه هزار کیلو بار روی دوشمان گذاشته اند تا کمر داریم، باید بکشیم وقتی که کمرمان شکست دیگر تکلیف نداریم اکنون که توان کشیدن داریم، باید بکشیم

    آنگاه که فرماندهان و نیروهای صادق پیش ایشان از بنی صدر گله می کردند، ایشان با بردباری آنان را نصیحت می کرد کهما وظایفی داریم، باید به آن وظایف عمل کنیم، الان ایشان از نظر قانون، رئیس جمهور مملکت است و شما تا جایی که خلاف شرع نیست، باید به دستوراتش عمل کنید

    این امر از یک سو میزان بردباری ایشان را نشان می دهد، از سوی دیگر نشان می دهد که وی تا چه حد در آن برهة حساس به قانون و ولایت فقیه پایبند است او در حالی که می دید لیبرالها چه می کنند و با تمام وجود دردی را که از آنان بر جانش نشسته بود، احساس می کرد ولیکن با انقلاب قهر نمی کرد، بلکه به هر نحوی که بود سعی در سر پا نگهداشتن سپاه و بر پا نگهداشتن علم انقلاب را داشت؛ چه او خود می گفت در شرایط فعلی تلاش زیادی هست که سپاه را از بین ببرند؛ خط امام را تضعیف کنند؛ انقلاب اسلامی را تضعیف کنند؛ روح پاک انقلاب را لکه دار نمایند اما ما در این رابطه چند وظیفه داریم؛ یکی از آن وظایف این است که در جهت خط امام حرکت کنیم و خط امام را تجزیه و تحلیل کنیم، دیگر اینکه سپاه را تقویت کنیم زیرا بر مبنای تجزیه و تحلیلهایی که شده، تنها نهادی که امروز و در آینده قادر خواهد بود که انقلاب اسلامی را حفاظت کند و در جهت خط امام حرکت کند، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است
    او نه تنها در صحنه های جنگ، بلکه در پشت صحنه نیز هرگاه که خطری از جانب بنی صدر نسبت به موقعیت خط امام احساس می کرد، در مقابل آن می ایستاد که نمونة بارز آن، زمانی بود که بنی صدر می خواست از موضع فرماندهی، گروگانهای آمریکایی را از دانشجویان خط امام بگیرد و در اختیار وزارت امور خارجه ـ که در آن زمان قطب زاده تصدی آن را بر عهده داشت ـ بگذارد آن روز کلاهدوز در سمت رئیس ستاد، در شورای فرماندهی با او سخت به مخالفت پرداخت

    اصولاً کلاهدوز در اوج درگیریهای سیاسی با بنی صدر، با نحوة تفکر و نوع عملکرد او مخالف بود؛ اما در عمل به نحوی حرکت می کرد که اختلافات، موجب تضعیف انقلاب بطور اعم؛ و سپاه بطور اخص نشود آن زمان بنی صدر در خود سپاه، با تحریک عده ای، کار را به جایی رساند که موجب بروز برخوردهای تندی شد ولیکن کلاهدوز با کمال دقت و تیز هوشی می کوشید تا جلو اینگونه حرکتهای انقلاب برانداز، گرفته شود کلاهدوز تا آنجا که می توانست اجازه نمی داد تا سپاه، دچار دسته بندی شود

    سرانجام بنی صدر در خرداد 1360 با اکثریت آرای مجلس از کار برکنار شد برکناری بنی صدر ـ که چون استخوانی در گلوی نیروهای توانمند جمهوری اسلامی بود ـ موجب شد که آنها فرصتی به دست آورند تا با دقت بیشتر به بازسازی خودشان بپردازند

    اوایل اردیبهشت سال 1360 بر شدت نبرد در جبهه های جنوب، بخصوص آبادان افزوده شد و حملات عراق نیز برای اشغال آبادان گسترش یافت

    یکی از عوامل مهمی که موجب شده بود تا محاصرة آبادان یک سال به طول بینجامد، این بود که بنی صدر و عوامل او نمی خواستند جنگ مسألة اصلی باشد به این جهت کوشش نمی شد تا تمام امکانات کشور در جهت جنگ قرار گیرد

    در این حال و با این جوی که در ارتباط با جنگ در ایران وجود داشت، یکی از کسانی که معتقد بود باید جنگ مسألة اصلی باشد و می کوشید تا برای حل مشکل جنگ، پای مردم را به میادین نبرد بکشاند، شهید کلاهدوز بود او معتقد بود که تا پیروزی کامل نظامی جنگ ما باید ادامه یابد و تفوق اسلحه را دلیل پیروزی نمی دانست، بلکه عقیده داشت حتی اگر شده با چنگ و دندان باید به جنگ با عراق رفت و او را از ایران اسلامی بیرون راند البته نباید غافل بود که او این حرف را زمانی می زد که ایران از لحاظ داشتن امکانات جنگی بسیار در مضیقه بود؛ زیرا از یک سو ایران در محاصرة اقتصادی قرار گرفته بود و از سوی دیگر کمکهای بی حساب به دشمن مقابل داده می شد اما کوششهای کلاهدوز و دیگران نهایتاً نتیجه بخشید
    در اوایل مرداد سال 1360، کلاهدوز در جلسة شورای عالی دفاع، طرحی از سپاه خوزستان جهت شکستن حصر آبادان، به همراه یک تحلیل کلی از اوضاع منطقه ارائه کرد این طرح مورد تصویب قرار گرفت و پس از ابلاغ به نیروی زمینی، قرار شد بین نیروهای سپاه و ارتش تدابیری در مورد نحوة هماهنگی و همکاریها اتخاذ گردد

    طی جلسات طولانی، در جهت همفکری و هماهنگی پیرامون طرح که خود در نزدیک کردن نیروها مؤثر بود ـ مکانیزم عمل و نحوة انجام و ادغام نیروها مشخص شد و حتی روی نام حمله و روز و ساعت آن توافق گردید این عملیات به پیشنهاد لشکر خراسان که در منطقه مستقر بود، ثامن الائمه نام گرفت که مورد قبول همه قرار گرفت

    سرانجام در سحرگاه روز یکشنبه پنجم مهرماه نیروهای سلحشور اسلام، با تهاجمی گسترده و بی سابقه بخش وسیعی از اراضی شمال آبادان را که حدود یک سال در دست ناپاک دشمن متجاوز بود، خارج ساختند و دو جادة مهم ارتباطی آبادان ـ ماهشهر و آبادان ـ اهواز را آزاد کردند
    حمله آنچنان غافلگیر کننده بود که نیروهای ما توانستند تا ساعت یازده صبح در یکی از محورها به پیروزی کامل نایل آیند و در مدت کوتاهی، نیروهای مشترک ارتش و سپاه نه تنها توانسته بودند پل قسوه را به تصرف خود درآورده و تعدادی زیادی از نیروهای دشمن را دور بزنند؛ بلکه توانسته بودند به پل حفار نیز نزدیک شوند و آنرا در معرض خطر جدی قرار دهند

    دو پل دشمن که بر روی رودخانة کارون زده شده بود، با همت دلاور مردان اسلام و با توکل به خداوند بزرگ فتح شد همچنین در دو محور دیگر نیز مقاومت دشمن درهم شکسته شد و دشمن بناچار مجبور به فرار شد

    در حالیکه نیروهای ما در دو محور دیگر به تعقیب ، اسارت و هلاکت دشمن ادامه می دادند، بسیاری از تانکها و نفربرهای دشمن منهدم شد این عملیات از طرف توپخانة ارتش جمهوری اسلامی ایران و دلاوران هوانیروز و همچنین تیز پروازان نیروی هوایی پشتیبانی می شد

    بزرگترین عامل این پیروزی را می توان پس از عنایت خداوندی، وحدت سپاه و ارتش دانست که در تمام مراحل این عملیات با هم ادغام شده بودند و انسجام آنها موجب از هم پاشیدگی نیروهای دشمن گردید
    یکپارچگی این دو نیرو چنان بود که حتی روی هر تانک نیز تعدادی از برادران بسیجی و سپاهی به همراه برادران ارتشی مشاهده می شد

    از دیگر عوامل این پیروزی، برنامه ریزی دقیق و صحیح برای انجام این عملیات بود زیرا از مدتها قبل بررسیهای لازم انجام شده اطلاعات کافی از دشمن به دست آمده بود؛ و در این بین عمدة کارها را شهید کلاهدوز بر عهده داشت ارتباط ارتش و سپاه با همت ایشان برقرار شد که یکی از مسائل عمده برای نیروهای رزمندة ما در جنگ با عراق بود ایشان در تهیة امکانات لازم چه از نظر نیرو و چه از نظر تجهیزات نقش فعالی به عهده داشت

    شهید کلاهدوز و عملیات ثامن الائمه ع
    نقش ایشان در عملیات ثامن الائمه بسیار تعیین کننده بود، ایشان از همان ابتدا در طراحی و سازماندهی و هماهنگی بین ارتش و سپاه تلاش بی وقفه داشت از همان زمان که آبادان در محاصرة دشمن قرار داشت و بنی صدر طرح تخلیة شهر را مطرح کرده بود؛ کلاهدوز به خدمت حضرت امام س رسید و از ایشان در این باره نظرخواهی کرد که حضرت امام س در جواب فرمودند حصر آبادان شکسته شود

    در ارتباط با انجام عملیات شکستن حصر آبادان، وقتی که کلاهدوز با رأی منفی تعدادی از فرماندهان روبرو می شود، می گوید شاید شما فکر می کنید که ممکن است ما در طی این عملیات ششصد تا شهید بدهیم و به خاطر این، در جهت انجام عملیات کوتاهی می کنید اصلاً چه تحلیلی دارید از اینکه در جبهه های ما بدون اینکه دست به عملیات بزنیم، این قدر شهید ندهیم، چه بسا که ما درست عمل کنیم و اینقدر هم شهید ندهیم

    او پیوسته در ارتباط با شکستن حصر آبادان می گفتاکنون که حضرت امام فرمودند حصر آبادان باید شکسته شود، اگر ما زنده نبودیم بر ما تکلیف نبود، ولیکن اکنون که زنده ایم، مکلف هستیم که فرمان امام را اجرا کنیم و حصر آبادان را بشکنیم ما هشت ماه خون دل خوردیم و صبر کردیم

    زیرا آن نامردبنی صدر نمی گذاشت که ما کاری بکنیم، به این خاطر دست روی دست گذاشته بودیم و نظاره گر صحنه بودیم؛ ولیکن حالا دیگر تکلیف ما تمام است و هیچ بهانه ای نداریموی همچنین می گفت شاید شما به نیروهای رزمندة ما ایمان نداشته باشید؛ اما شما فقط به من 48 ساعت فرصت بدهید، آن وقت من قدرت رزمندگان اسلام را در عمل به شما نشان خواهم داد

    این سخن فقط یک ادعا نبود، بلکه در عمل هم ثابت شد که تمام آن چیزهایی را که کلاهدوز می گفت، واقعیاتی بود که به خاطر شناختی که از قدرت رزمی نیروها به دست آورده بود، ابراز می کرد زیرا وقتیکه نیروهای ما دست به عملیات زدند، همان شد که کلاهدوز گفته بود؛ چون در همان ابتدای عملیات، یکی از فرماندهان که از جبهة دارخوئین به قلب دشمن زد، تا صبح فردا مارد را گرفت و از آنجا پیام داد که اگر اجازه بدهید، باز هم دشمن را وادار به عقب نشینی و شکست خواهیم کرد

    جالب اینکه بعد از انجام عملیات، تعداد اسرا و کشته شدگان عراقی تقریباً همان رقمی بود که کلاهدوز حدس زده بود

    در همان اوان خیلی ها اعتقاد داشتند که پیش از شکستن حصر آبادان، ابتدا باید به سراغ خرمشهر برویم؛ ولیکن کلاهدوز با آن عقیده، سخت به مخالفت پرداخت او می گفت درست است که خرمشهر برای ما مهم است؛ ولی مهمتر از آن، حرف امام است که می فرماید باید آبادان از محاصره خارج شود گذشته از این، اگر پیش از پاکسازی آبادان به طرف خرمشهر برویم، آنجا آسیب پذیر می شویم؛ و از اطراف ما را گلوله باران می کنند در حالی که اگر آبادان از محاصره خارج شود، دیگر ما برای گرفتن خرمشهر چنین مشکلی را نخواهیم داشت

    همة این نظرات و عقایدی که راجع به جنگ و عملیات ابراز می کرد، نشأت گرفته از آگاهی بالا و بینش نظامی وی بود طرح و نقشة او مبتنی بر پیشرفته ترین تاکتیکهای عامی و نظامی بود و حقیقتاً لیاقت نظامی و فرماندهی خود را در عملیات ثامن الائمه بخوبی نشان داد افسوس که اجل مهلت نداد تا از این استعداد، بهره های بیشتری نصیب ما بشود

    همة فرماندهان به دیدة احترام و تکریم در او می نگریستند چه بسا اگر تلاشهای خالصانه و بی دریغ او نبود، اصلاً این عملیات انجام نمی گرفت

    مثلاً وقتی که این عملیات اندکی به تعویق افتاد، کلاهدوز به همراه شهید نامجو مأمور شدند علت امر را جویا بشوند وقتی که آنها به آنجا رسیدند، تعدادی از فرماندهان سپاهی و ارتشی حاضر در جلسه شروع کردند به طرح بعضی مشکلات که ما کمبود داریم؛ مشکل نیرو داریم؛ مشکل تأمین غذا و مهمات داریم
    کلاهدوز در آن جلسه یک مرتبه خروشید کهشما توکلتان را از دست داده اید این حرفهایی که شما مطرح می کنید، بیانگر چه چیزی می تواند باشد؟ از چه چیزی واهمه دارید! این راه مبارزه نیست! طلسم صدام باید شکسته شود باید توکل به خدا کنید؛ شما باید پیوند قلبی خودتان را با خدا محکمتر کنید

    نهیبی که آن عزیز در آن جلسه از عمق برآورد، هنوز در فضای ذهن افراد حاضر، طنین انداز است فشاری که او وارد کرد، باعث شد تا دیگران میزان توکل خود را نسبت به خداوند بیشتر کنند و حتی استغفار کنند و وقتی که عملیات با موفقیت به انجام رسید، همه با تحسین به هم گفتند براستی که ما کم کم داشتیم روحیة خودمان را از دست می دادیم و می خواستیم پیروزی ای که خداوند می خواست نصیب ما بکند، از دست بدهیم اما رشادت و شهامت و قاطعیت کلاهدوز، باعث شد که برادران به ایمان درونی خود بیفزایند و با توکل به خدا، عملیات ثامن الائمه را به نتیجه برسانند

    با این پیروزی در اصل طلسم شکست ناپذیری صدامـ که ددمنشانه شهرها و روستاهای مرزی ما را مورد تهاجم قرار داده بودـ شکست و موجب آن شد که نیروهای رزمندة ما خود را باور کنند، نیرو و توان رزمی خود را باور کنند و قدرت و عظمت الهی را باور کنند و برای مدتها رکودی را که در جبهه های ما ایجاد شده بود، بشکنند

    او از اینکه حکم امام محقق شده بود و حصر آبادان شکسته شده بود و همچنین نیروها قدرت و ارادة خلل ناپذیر خود را در این نبرد با سرافرازی آزموده بودند، راضی و خشنود بود

    یکی از برادران نقل می کند که پس از پیروزی قوای اسلام و شکستن کامل محاصرة آبادان، موقعی که کلاهدوز از محل درگیری بر می گشت، لبخند فتح لحظه ای از لبانش دور نمی شد افسوس که فاجعة تأسف بار سقوط هواپیما پیش آمد و او نماند تا خود پس از فراغت از عملیات، حاصل ارزشمند تلاشهای خود را نظاره کند مرگی شهادت گونه که در همان زمان بازگشت از منطقة عملیاتی بر اثر سقوط هواپیمای حامل او، نصیب وی شد و او با عروجی عاشقانه به لقاء الله پیوست

    شهادت
    ماجرا از این گونه بود که در تاریخ 7 / 7 /1360، شب هنگام عده ای از روستاییان حوالی کهریزک با صدای انفجار، شتابزده به سوی محل انفجار شتافتند آتش از دور زبانه می کشید وقتی آنان به محل حادثه نزدیک شدند، با لاشة هواپیمایی روبرو شدند که چند لحظه بیشتر از سقوطش نگذشته بود

    این هواپیما، یک هواپیمای C _ 130 متعلق به نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که به کار حمل و نقل مجروحین و شهدای جبهه های جنگ اشتغال داشته است هواپیما وقتی که به حوالی کهریزک رسید، در منطقه دو تویه بالا و دو تویه پایین دچار حادثه شد و سقوط کرد

    لحظاتی بعد، امدادگران و مأموران اورژانس، آتش نشانی و پاسداران انقلاب، به کمک حادثه دیدگان شتافتند گروههای متعدد در سطحی وسیع به جستجو پرداختند در این هنگام نیمی از تنة هواپیما در میان شعله های آتش می سوخت؛ در حالی که نیمی دیگر کاملاً سوخته بود

    آن روز کسی نمی دانست که چه کسانی جزء شهدای این حادثه هستند؛ تا اینکه روزنامه عای فردا با تیتر درشت، خبر شهادت عده ای از سرداران شهید اسلام را گزارش دادند که در میان آنان، نام سردار رشید سپاه اسلام؛ شهید کلاهدوز به چشم می خورد

    آری کلاهدوز رفت؛ در حالیکه نام و آوازة او تا قیامت بر سر زبانها باقی خواهد ماند و یاد گرامی اش، بر صحیفة دلها نگاشته خواهد شد

    خاطرة دلاوریهای او را تا همیشة تاریخ، ستمدیدگان عصرها و نسلها بر زبان خواهند راند و یاد فداکاریهای او قوة محرکه ای خواهد شد برای تمام کسانی که تازیانه می خورند و شکنجه می بینند و فریاد می کشند

    آری آن مرغ باغ ملکوت از قفس تن رها شد و از عالم خاک سفر کرد
    اصلاً شهید کلاهدوز از همان ابتدای نوجوانی، از آن زمان که خود را شناخت و خدا را، از دو راه زیستن با ذلت و مردن با عزت، راه دوم را برگزیده بود او در مرداب تباهی ستمشاهی نفس می کشید؛ ولیکن نظر به چشمة زلالی داشت که او را به دریای بی کرانة عشق متصل می کرد 

    هرم سوزان عشق در درونش زبانه می کشید و عمری چشم به مشرق زمان دوخته بود تا از پس نقاب قله های زیستن، خورشید فروزان شهادت بدمد و پرتو نورانی آن، او را چون مادری مهربان در دامان خود گیرد و در مقابل چشمانش، حجاب نفسانی را بدرد و او را با خود به عالمی برد که در آن شب نیست؛ ظلمت نیست؛ تباهی نیست؛ نیرنگ و رنگ نیست و هر چه هست، روز است و روشنی است و پاکی است و صداقت؛ و برای نیل به چنین مقصودی، از هیچ کوششی فرو گذار نمی کرد به ریسمان خدا چنگ می زد و بر سپاه طاغوتیان یورش می برد بر امواج حادثه می نشست و حیثیت مرگ را به بازی می گرفت
    این همه به خاطر آن بود که وی فلسفة شهادت را دریافته بود می دانست که شهادت یعنی تن به نسیم بهشتی دادن و عطر جانبخش آشنایی را شنیدن می دانست که شهادت یعنی روشنی دوباره در باغ خدا و رهاندن روح تشنه از استسقای محبت الهی؛ و بدین گونه بود آنگاه که با خیل شهیدان و مجروحان، عازم تهران بود بر اثر سقوط پرندة آهنین بال، پرواز بلند او نیز به سوی جاودانگی آغاز شد و آفتاب سرکش روحش به کهکشان آمیخت بر سر خوان نعمت کسی نشست که با او الفتی دیرین داشت و سودای او را در سر، گوهر عشقش را در کان وجودش پرورده بود و عاقبت در راه او نقد جان باخت
    پوشیده قباهای صفتهای مقدس

    وز دلق دو صد پارة آدم شده عاری
    و بدین سان پروانة جانش با نسیم عشق به پرواز درآمد و در بهشت خدا طلایه دار آنانی شد که مدتها با او در کشاکش حق و باطل همراه و همقدم بودند

     

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    نظرات کاربران