در حال بارگذاری ...
  • خاطرات آزادگان؛

    تفریح بعثی‌ها با اسرا


    خبرگزاری حیات ـ به واقع مرزی برای شکنجه عراقی‌ها وجود داشت. یک بار به یک درجه دار حزب الهی گفتند: «باید با سرت بزنی و این بلوک‌ها را خرد کنی!»

    به گزارش خبرگزاری حیات، آن درجه‌دار گفت: «امکان ندارد.» 

    وقتی او تمرد کرد خودشان محکم زندند و سر آن بیچاره شکست، بعد او را بردند و پس از پانسمان مجدد، آوردند تا آن عمل را تکرار کند. این شده بود تفریح آنها! 

    یک جاسوس خود فروخته‌ای بود که خیلی ما را زجر می‌داد. هر بار که برای مصاحبه می‌رفت، به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت و توهین می‌کرد. بچه‌ها خیلی نصیحتش کردند. بارها به او گفتند که اگر نان و سیگار می‌خواهی ما به تو می‌دهیم، اما به خرجش نمی‌رفت. 

    برای آنکه از دست انتقام بچه‌ها فرار کند، چندین بار اردوگاه عوض کرده بود، ولی چون گاو پیشانی سفید بود، همه او را می‌شناختند. سربازها بیشتر مراقبش بودند، ولی بچه‌ها تصمیم شان را گرفته بودند تا او را سر به نیست کنند. روز موعود، «رضا زاغی» با شش نفر دیگر در مستراح کمین می‌کنند تا به محض آمدن او، طناب آماده را به گردنش بیاندازد و حلق آویزش کنند؛ اما از بد بیاری، طناب در دهانش گیر می‌کند و او هم با دندان، محکم طناب را نگه می‌دارد. 

    بچه ها فرصت را غنیمت شمرده کتک مفصلی به او می‌زنند، گوشش را می‌برند و دنده‌هایش را می‌شکنند. بعد از این تنبیه اساسی فورا بیرون می‌آیند و لباس‌های خونی خود را عوض می‌کنند و منتظر عراقی‌ها می‌مانند. لحظاتی بعد سربازان با باتوم‌های چوبی به آسایشگاه هجوم می‌آورند. یکی از سربازان با صدای بلند فریاد می‌زند: 

    ـ چه کسی اینکار را کرده است؟ 

    و بلادرنگ آن هفت نفر با سینه‌های سپر کرده و با رشادت تمام جواب می‌دهند: 

    ـ ما بودیم که حقش را کف دستش گذاشتیم. 

    و بعد آنها را به جایی بردند که کسی نمی دانست. 

    راوی: آزاده اسماعیل حاجی بیگی

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    نظرات کاربران