در حال بارگذاری ...
  • به بهانه عملیات کربلای 5؛

    وقتی صدا در میان تیر و خمپاره گم شد


    صبح که بچه‌ها برگشتند همه به استقبالشان رفتیم. حاجی قلی‌پور فرمانده دسته‌مان را در آغوش گرفتیم. انگار همه می‌دانستیم، برای همین اولین سوالی که پرسیدیم این بود که «قربان» چگونه شهید شد؟

    به گزارش حیات، محمود محمدی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس خاطره ای از عملیات کربلای 5 را به دفتر خبرگزاری دفاع مقدس در مازندران ارسال کرد، که در ادامه می آید: 

    بعد از ظهر یکی از روزهای دی ماه بود. چند روزی بود که آمده بودم جبهه و به گردان ویژه شهدا مستقر در هفت تپه معرفی شدم. 

    روزها کار خاصی نداشتیم و به جز برخی کارهای عادی روزمره مثل کلاس و یا آموزش و تمرین پناه گرفتن و یا فرار به تپه های اطراف، بقیه اوقات استراحت می کردیم. 

    آن روز هوا خیلی گرم نبود اما آفتابش اذیت می کرد. چفیه را روی صورتم کشیده بودم و داشتم چرت می زدم. به فاصله یک متری از دم چادر جای من بود. احساس کردم دو نفر آمدند به چادر ما. صدای یکی بلندتر وهمراه با خنده بود. حالت خاصی می خندید و با کسی یا کسانی حرف می زد. لابلای خنده می گفت یک گوسفند خریدم دادم بچه ام باهاش بازی کنه بهانه بابا را نگیره. و با صدای خوشی خواند: الهی بچه بی بابا نباشه، اگه باشه تو این دنیا نباشه... 

    صدای یکی دیگه می آمد که با او هم دم می شد و با هم می خواندند الهی بچه بی بابا نباشه.... بعد با هم می زدند زیرخنده. خنده او خاص بود. از سر و صدای شان چرتم پرید. چفیه را از صورتم برداشتم و نگاهی به آنها کردم. نمی شناختم شان. آنها بیشتر بچه های چادر را می شناختند. 

    با هم رو بوسی کردند و بدون توجه به ما با هم حرف می زدند. من فکر می کردم الان می آیند کنار من دم چادر جا می گیرند. داشتم خودم را به داخل چادر می کشیدم که مثلا برایشان جا باز شود. 

    رفتند داخل و مرتضی برایشان جا باز کرد. او کنار من جا گرفت و به من گفت آن طرف تر بروم تا کمی بهتر جابجا شود. یعنی به سمت بیرون چادر بروم. با دلخوری آن طرف تر رفتم. چند روز گذشته بچه های چادر با من گرم نشده بودند و احساس تنهایی می کردم. 

    او که آمد و دیدم دورش جمع شدند، بیشتر حسودیم شد. همان یکی دو روز اول فهمیدم شاد و خنده رو است و صدای بلندی دارد. با همراهش، مظفر اصغری، خیلی رفیق بودند. چندین بار با هم به جبهه آمده بودند. برای همین، کسانی که قبلا با آن دو نفر بودند نزدشان آمدند و ابراز خوشحالی کردند که باز همدیگر را دیدند. 

    اهل اطرب نکا بود و رسته اش آرپی جی زن. بلافاصله هم آرپی جی اش را تحویل گرفت. چند روز گذشت تا با من دوست شد. بیشتر با زرگری، رستم زاده، دیندار، اصغری و صادقی با هم بودند. خاطرات مشترک از محل و نکا داشتند و گاهی حرفهایشان مشترک بود. من بیشتر به آنها نگاه می کردم و کم کم به او و رضا رستم زاده بیشترعلاقمند شدم. هرچند با من کمتر گرم می گرفتند. 

    روزها برای راهپیمایی و گاهی برای دور شدن از سنگرها، به خاطر بمباران احتمالی، به خط می شدیم و به سمت بیابان ها و تپه های اطراف گردان حرکت می کردیم. چند کیلومتری دور می شدیم. در راه برای تقویت روحیه و هماهنگی سرود و یا ذکر و شعاری را می خواندیم. بیشتر اوقات صدای بلند او باعث می شد که اول او شعار بدهد و جمع با او هماهنگ جواب دهند. هر جای صف که بود تمام دسته صدای او را به وضوح می شنیدند. گاهی صدایش آن چنان بلند می شد که جمع به خنده می افتادند. یک روز بعد از صبحگاه گفتند که برای تمرین با ماسک راهپیمایی کنیم. فکر کردیم امروز صدای او را نخواهیم شنید. هنوز چند دقیقه ایی نرفته بودیم که صدایش را سر داد. با تعجب نمی دانستیم بخندیم یا با او هم نوایی کنیم. حتی با ماسک هم می توانست صدایش را به گوش همه برساند. 

    آن روزها اغلب بچه ها روحیه خوبی نداشتند. کسانی که با کاروان صد هزار نفری سپاهیان محمد آمده بودند، چون حدود سه ماه بدون هیچ عملیاتی در هفت تپه حضور داشتند ناراحت بودند که چرا عملیاتی نمی شود. کربلای چهار موفق نبود و بسیاری از دوستان شهید شده بودند. چند روز قبل هم شهید شیرسوار در بمباران هفت تپه شهید شده بود. نیاز بود تا کسی بیاید روحیه ایی به بچه ها بدهد. او انقدر شاد و شوخ طبع بود که با آمدنش ولوله ایی ایجاد کرده بود. هم اهل شوخی بود و هم اهل عبادت. 

    اغلب شبها بعد از شام مراسم و دعا و مناجات داشتیم. دعای توسل و دعای کمیل در غروب های سه شنبه و پنجشنبه. در همه آنها شرکت می کرد و گاهی پیش خودش به صورت جانسوزی شعر و یا نوحه ایی را می خواند. تمام نمازهای جماعت را هم شرکت می کرد. 

    یک روز صبح وقتی نماز خواند متوجه شدیم به فکر فرو رفت. مظفراز او پرسید چه شده است؟ گفت: برادرم را در خواب دیدم. دوستانش درباره برادرش اطلاع داشتند. ما پرسیدیم موضوع برادرت چیست؟ گفت که چهارده پانزده سال قبل فوت کرد. در کوره آجر پزی کار می کرد و دیگ کوره ترکید و او کشته شد. در طی این چند سال هیچگاه خوابش را ندیدم. امشب خوابش را دیدم. او به من گفت جایت را گرفتم. منتظرت هستم. 

    از آن روز حالش دگرگون شد. بیشتر اوقات ساکت بود و فکر می کرد. خنده هایش کم شد. جالب اینکه شهید رضا رستم زاده هم خوابی مشابه دیده بود. روزهای اول با خواب آنها شوخی می کردیم اما کم کم موضوع جدی تر شد. گاهی بچه ها اگر به طریقی می فهمیدند که کسی ممکن است به شهادت برسد نزدش می رفتند و در خواست شفاعت می کردند. ما هم وقتی خواب آنها را فهمیدیم برداشتمان این بود که شهید خواهند شد. برخی اوقات خلوت می کردند. بعضی بچه ها در این مواقع نزدشان می رفتند و پس از مقدمه چینی در خواست شفاعت می کردند. 

    کربلای چهار که شروع شد ما را نبردند برای خط. چون فرمانده ما شیرسوار شهید شده بود و با آمدن فرمانده جدید خط شکنی گردان بهم خورد. ما به ساخت سنگر در محوطه گردان مشغول شدیم. با بیل مکانیکی به عمق دو سه متر و به طول هفت هشت متر زمین را می کندند و بعد با تراورس و کیسه های خاک رویش را می پوشاندند. 

    هر چادر سنگری برای خود درست می کرد. قربان ذبیحی و رضا بیشر کار و تلاش می کردند. دائم مشغول بودند و در حین کار برای خسته نشدن بچه ها به آنها روحیه می دادند. از من می خواست بیایم کمکشان کنم. من هم با علاقه و از اینکه پیششان بودم کمکشان می کردم. کم کم رضا و قربان با من صمیمی شدند. چند شب با هم نگهبانی دادیم و شوخی می کردیم. قربان و مظفر بیشتر با من شوخی می کردند. آنقدر رفیق شده بودیم که خاطرات خود را برای من تعریف می کردند و من هم با لذت گوش می دادم. 

    19 دی 65، کربلای پنج شروع شد. اطلاع دادند که باید برویم خط. کامیون و اتوبوس ردیف شدند و سوار شدیم رفتیم حنین دو. سوله هایی بتنی با سقف قوسی و بزرگ که چند تا در کنار هم قرار داشت. آن طور که می گفتند از قبل مقر توپخانه بود. اطرافش هم ضد هوایی مستقر شده بود. این را یک روز که هواپیمای دشمن را سرنگون کرد فهمیدیم. دو سه روز اینجا ماندیم تا اینکه 24دی رفتیم برای خط یک. 

    آن شب تا سه راه شهادت رفتیم. کمی آتش دشمن زیاد بود و برخی ناهماهنگی هم به وجود آمده بود که مجبور شدیم صبح فردایش به حنین بر گردیم. مظفراز ناحیه چشم مجروح شد و رضا هم شهید شد. غروب بیست و پنج دی اعلام شد امشب هر کسی دوست دارد برود خط و بقیه استراحت کنند. نماز مغرب خوانده شد. مناجات و دعا و حلایت طلبی سنگر را پر کرده بود. برخی گریه می کردند. معلوم نبود که قربان می رود یا نه. مردد بود. وقتی کامیون آمد در آخرین لحظه داد زد که نروید من هم بیایم. تند تند خود را آماده کرد. روبوسی و شوخی و حلالیت خواهی و به خصوص طلب شفاعت. قربان که به من رسید نگاهم کرد و یک دفعه بغلم کرد و من آن شب برای اولین بار در عمرم برای یک موضوع احساسی و عاطفی گریه کردم. 

    در ماه محرم هر چه سعی می کردم گریه کنم اشکم نمی آمد. آن شب احساس کردم در کربلا هستم. شوق گریستن مرا احاطه کرد. قربان را سخت در آغوش گرفتم و خودم نفهمیدیم کی از هم جدا شدیم. سر پایین بود و داشتم گریه می کردم که یک دفعه صدای بلند قربان را در کامیون شنیدم که داد می زد برای پیروزی رزمندگان اسلام صلوات. برای نابودی صدام صلوات و....دویدم بیرون. آخرین بار با تکان دادن دست از او خداحافظی کردم. لبخندش دوباره برگشته بود و می خندید. کامیون که دور می شد در خیالم چهره قربان را تصور کردم که انگار مثل کسی که فرصتی گرانبها بدست آورده باشد شاد و راضی است. در آخرین دیدرس کامیون صدای قربان توی صدای تیر و انفجار گم شد. 

    صبح که بچه ها برگشتند همه به استقبالشان رفتیم. حاجی قلی پور فرمانده دسته مان را در آغوش گرفتیم. انگار همه می دانستیم، برای همین اولین سوالی که پرسیدیم این بود: قربان چگونه شهید شد؟ 

    انتهای پیام/

        کانال تلگرام
       کانال اینستاگرام



    مطالب مرتبط

    گفت وگوی حیات با همسر شهید الله دادی؛

یار سردار سلیمانی در جوار جهاد مغنیه به شهادت رسید
    گفت وگوی حیات با همسر شهید الله دادی؛

    یار سردار سلیمانی در جوار جهاد مغنیه به شهادت رسید

    شهید سردار سرتیپ پاسدار محمدعلی الله دادی جانباز جنگ تحمیلی که به دعوت سردار قاسم سلیمانی به عنوان مستشار نظامی به سوریه و لبنان اعزام شده بود 28 دی ماه 1393 در منطقه "القنیطره" سوریه بر اثر اصابت موشک به همراه تعدادی از اعضاء حزب الله لبنان از جمله جهاد مغنیه فرزند شهید عماد ...

    |

    نظرات کاربران